+ - x
 » از همین شاعر
 آه که آن صدر سرا می ندهد بار مرا
 دروازه هستی را جز ذوق مدان ای جان
 ز آب تشنه گرفته ست خشم می بینی
 خداوندا مده آن یار را غم
 چو عشقش برآرد سر از بی قراری
 میان ما درآ ما عاشقانیم
 نک ماه رجب آمد تا ماه عجب بیند
 ای عاشق بیچاره شده زار به زر بر
 ای که تو از عالم ما می روی
 گر یک سر موی از رخ تو روی نماید

 » بیشتر بخوانید...
 خاطره باغ
 زخاک درگهء ما يافت اعتبار فلک
 اینجا چگونه وسوسه ها عام می شوند
 ای غایب از نظر به خدا می سپارمت
 نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم
 صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد
 تا دل مسکین من در کار تست
 شوق بی نیاز
 اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش
 فلتر شکن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر شراب عشق کار جان حیوانیستی
عشق شمس الدین به عالم فاش و یک سانیستی
گر نه در انوار غیرت غرق بودی عشق او
حلقه گوش روان و جان انسانیستی
گر نبودی بزم شمس الدین برون از هر دو کون
جام او بر خاک همچون ابر نیسانیستی
ابر نیسان خود چه باشد نزد بحر فضل او
قاف تا قاف از میش خود موج طوفانیستی
آفتاب و ماه را خود کی بدی زهره شعاع
گر نه در رشک خدا سیماش پنهانیستی
گر جمالش ماجرا کردی میان یوسفان
یوسف مصری ابد پابند و زندانیستی
گر نه از لطفش بپرهیزیدمی من گفتمی
کز بهشت لطف او فردوس ریحانیستی
نفس سگ دندان برآوردی گزیدی پای جان
ساقیا گر نه می سرتیز دندانیستی
جام همچون شمع را بر آتش می برفروز
پس بسوز این عقل را گر بیت احزانیستی
درکش آن معشوقه بدمست را در بزم ما
کو ز مکر و عشوه ها گوییی که دستانیستی
پس ز جام شمس تبریزی بده یک جرعه ای
بعد از آن مر عاشقان را وقت حیرانیستی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *