+ - x
 » از همین شاعر
 پرده خوش آن بود کز پس آن پرده دار
 بر سر ره دیدمش تیز روان چون قمر
 نه در وفات گذارد نه در جفا دلدار
 چه مایه رنج کشیدم ز یار تا این کار
 ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی منتها
 چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا
 اتاک عید وصال فلا تذق حزنا
 آمد بهار خرم و آمد رسول یار
 سست مکن زه که من تیر توام چارپر
 گفت لبم چون شکر ارزد گنج گهر

 » بیشتر بخوانید...
 دیگر از عبور در حاشیه خسته ام
 ای نورس شرقی
 واژه ی منفی
 آن شب که بوی زلف تو با بوسه نسیم
 باز امشب ای رقیبان ساز می خواهد دلم
 خیابان
 مادرم خسته و تنها و خموش
 میز
 خط آفتاب
 تبسم های زخم وحشت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در جهان گر بازجویی نیست بی سودا سری
لیک این سودا غریب آمد به عالم نادری
جمله سوداها بر این فن عاقبت حسرت خورند
ز آنک صد پر دارد این و نیست آن ها را پری
پیش باغش باغ عالم نقش گرمابه ست و بس
نی در او میوه بقایی نی در او شاخ تری
آن ز سحری تر نماید چون بگیری شاخ او
می برد شاخش تو را با خواجه قارون تا ثری
صورت او چون عصا و باطن او اژدها
چون نه ای موسی مرو بر اژدهای قاهری
کف موسی کو که تا گردد عصا آن اژدها
گردن آن اژدها را گیرد او چون لمتری
گر کشیده می شوی آن سو ز جذب اژدهاست
ز آنک او بس گرسنه ست و تو مر او را چون خوری
جذب او چون آتشی آمد درافکن خود در آب
دفع هر ضدی به ضدی دفع ناری کوثری
چون تو در بلخی روان شو سوی بغداد ای پدر
تا به هر دم دورتر باشی ز مرو و از هری
تو مری باشی و چاکر اندر این حضرت به است
ای افندی هین مگو این را مری و آن را مری
ور فسردی در تکبر آفتابی را بجو
در گداز هر فسرده شمس باشد ماهری
آفتاب حشر را ماند گدازد هر جماد
از زمین و آسمان و کوه و سنگ و گوهری
تا بداند اهل محشر کاین همه یخ بوده است
عقل جز وی ننگ مانده بر سر یخ چون خری
ای خر لرزان شده بر روی یخ در زیر بار
پوز بردارد به بالا خر که یا رب آخری
شمس تبریزی چو عقل جزو را یاری دهد
بال و پر یابد خر او برپرد چون جعفری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *