+ - x
 » از همین شاعر
 بیا ای یار کامروز آن مایی
 ماییم در این گوشه پنهان شده از مستی
 ساقیا بی گه رسیدی می بده مردانه باش
 الا ای نقش روحانی چرا از ما گریزانی
 آن را که درون دل عشق و طلبی باشد
 در این سرما سر ما داری امروز
 رو بنمودی به تو گر همگی نه جانمی
 زان شاهد شکرلب زان ساقی خوش مذهب
 عاشق دلبر مرا شرم و حیا چرا بود
 دل ناظر جمال تو آن گاه انتظار

 » بیشتر بخوانید...
 سفر
 معجزه نیست جان من! شعبده بازی میکند
 می­روم... خرجی ندارم، یک دو بوسه دخترک
 ابتدا از چشم هایت یک جهنم ساختند
 یک کمی
 عالم بچشم راز بود نو بهار غيب
 تصویر بغض
 هستی به تپش رفت و اثر نیست نفس را
 با آن که از صفا چو بهاری نشسته ام
 کسی چه شکر کند دولت تمنا را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در میان جان نشین کامروز جان دیگری
کاین جهان خیره است در تو کز جهان دیگری
خوش خرام ای سرو جان کامروز جان دیگری
خوش بخند ای گلستان کز گلستان دیگری
آب خلقان رفت جمله در هوای آب و نان
یوسفا در قحط عالم آب و نان دیگری
تو جهان زندگی و این جهان بندگی
تو ز شاه شه نشان والله نشان دیگری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *