+ - x
 » از همین شاعر
 صنما به چشم شوخت که به چشم اشارتی کن
 هر بشری که صاف شد در دو جهان ورا دلی
 هیچ می دانی چه می گوید رباب
 تا چند از فراق مرا کار بشکنی
 پیشتر آ می لبا تا همه شیدا شویم
 مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را
 اگر تو مست وصالی رخ تو ترش چراست
 کل عقل بوصلکم مدهش
 ای دشمن عقل من وی داروی بی هوشی
 کالی تیشبی آپانسو، ای افندی چلبی

 » بیشتر بخوانید...
 بسا کس اندوه فردا کشیدند
 شاه ما بی ما به ما همخانگی ها می کند
 کرزیا! چشم ترا صدقه که گریان می کند
 گلوی شوق
 مسلمانان مرا وقتی دلی بود
 برداشت ما از سیاست
 باران شرر ز ابر بصر لرزد و ريزد
 بخت من بيدار چشمم مست خواب
 دل می رود و نیست کسی داد رس ما
 دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ساقیا شد عقل ها هم خانه دیوانگی
کرده مالامال خون پیمانه دیوانگی
صد هزاران خانه هستی به آتش درزده
تشنگان مرد و زن مردانه دیوانگی
ما دوسر چون شانه ایم ایرا همی زیبد به عشق
در سر زنجیر زلفش شانه دیوانگی
در چنین شمعی نمی بینی که از سلطان عشق
دم به دم در می رسد پروانه دیوانگی
پنبه در گوشند جان و دل ز افسانه دو کون
تا شنیدند از خرد افسانه دیوانگی
کفش های آهنین جان پاره کرد اندر رهش
چون در او آتش بزد جانانه دیوانگی
عقل آمد با کلید آتشین آن جا ولیک
جز کلید او نبد دندانه دیوانگی
چونک عقل از شمس تبریزی به حیرت درفتاد
تا شده یاران و ما دیوانه دیوانگی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *