+ - x
 » از همین شاعر
 عشق است دلاور و فدایی
 به جان تو پس گردن نخاری
 میر خوبان را دگر منشور خوبی دررسید
 ای خواجه تو چه مرغی نامت چه چرا شایی
 از چشم پرخمارت دل را قرار ماند
 کجا باشد دورویان را میان عاشقان جایی
 موشکی صندوق را سوراخ کرد
 در میان عاشقان عاقل مبا
 از دلم صورت آن خوب ختن می نرود
 چشم از پی آن باید تا چیز عجب بیند

 » بیشتر بخوانید...
 به آن لبهای خندان کار دارم
 کسی کو «لا اله» را در گره بست
 ای آب رخ از خاک درت دیدهٔ تر را
 نشد از پرده تنها حق رخ تابیدنم پنهان
 بی ریشه
 بشوران کله را هی! هی! شهید پیسه دار آید
 زان کوزهٔ می که نیست در وی ضرری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ساقیا شد عقل ها هم خانه دیوانگی
کرده مالامال خون پیمانه دیوانگی
صد هزاران خانه هستی به آتش درزده
تشنگان مرد و زن مردانه دیوانگی
ما دوسر چون شانه ایم ایرا همی زیبد به عشق
در سر زنجیر زلفش شانه دیوانگی
در چنین شمعی نمی بینی که از سلطان عشق
دم به دم در می رسد پروانه دیوانگی
پنبه در گوشند جان و دل ز افسانه دو کون
تا شنیدند از خرد افسانه دیوانگی
کفش های آهنین جان پاره کرد اندر رهش
چون در او آتش بزد جانانه دیوانگی
عقل آمد با کلید آتشین آن جا ولیک
جز کلید او نبد دندانه دیوانگی
چونک عقل از شمس تبریزی به حیرت درفتاد
تا شده یاران و ما دیوانه دیوانگی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *