+ - x
 » از همین شاعر
 عیش جهان پیسه بود گاه خوشی گاه بدی
عاشق او شو که دهد ملکت عیش ابدی (دوباره به دلیل اشتباه)

 چهلم
 انجیرفروش را چه بهتر
 هر لحظه وحی آسمان آید به سر جان ها
 شنودم من که چاکر را ستودی
 بُد دوش بی تو تیره شب و روشنی نداشت
 مخمورم پرخواره اندازه نمی دانم
 گر زان که نه ای طالب جوینده شوی با ما
 مست گشتم ز ذوق دشنامش
 پرکندگی از نفاق خیزد

 » بیشتر بخوانید...
 این بار بمان كه شب درازی بكند
 من مرگ غفلتم
 ز چشمی که چون چشمه آرزو
 قلمم زاده نیزار غم است
 ظرف استغنا
 تبار وسوسه ها
 جایزه برای کرزی
 از کفم خوب ترین هدیه ی دنیا برده
 در خرابات مغان نور خدا می بینم
 شکار بوی ارچه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ساقیا شد عقل ها هم خانه دیوانگی
کرده مالامال خون پیمانه دیوانگی
صد هزاران خانه هستی به آتش درزده
تشنگان مرد و زن مردانه دیوانگی
ما دوسر چون شانه ایم ایرا همی زیبد به عشق
در سر زنجیر زلفش شانه دیوانگی
در چنین شمعی نمی بینی که از سلطان عشق
دم به دم در می رسد پروانه دیوانگی
پنبه در گوشند جان و دل ز افسانه دو کون
تا شنیدند از خرد افسانه دیوانگی
کفش های آهنین جان پاره کرد اندر رهش
چون در او آتش بزد جانانه دیوانگی
عقل آمد با کلید آتشین آن جا ولیک
جز کلید او نبد دندانه دیوانگی
چونک عقل از شمس تبریزی به حیرت درفتاد
تا شده یاران و ما دیوانه دیوانگی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *