+ - x
 » از همین شاعر
 این ترک ماجرا ز دو حکمت برون نبو
 بیا تا عاشقی از سر بگیریم
 مها به دل نظری کن که دل تو را دارد
 ای بی تو حرام زندگانی
 بی یار مهل ما را بی یار مخسب امشب
 بت من ز در درآمد به مبارکی و شادی
 دل دی خراب و مست و خوش هر سو همی افتاد از او
 تو خود دانی که من بی تو عدم باشم عدم باشم
 هر چه دلبر کرد ناخوش چون بود
 امروز جمال تو بر دیده مبارک باد

 » بیشتر بخوانید...
 ای پیک راستان خبر یار ما بگو
 بدرود
 ارجعی زآمدنش طبل و لوا دار بود
 یادم نکرد و شاد حریفی که یاد از او
 تاقین
 چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش
 گفتی:اگر می خواهی من را در بغل
 یارب به کسانی که جگر سوخته اند
 فصل گل و طرف جویبار و لب کشت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چون تو آن روبند را از روی چون مه برکنی
چون قضای آسمانی توبه ها را بشکنی
منگر اندر شور و بدمستی من ای نیک عهد
بنگر آخر در میی کاندر سرم می افکنی
اول از دست فراقت عاشقان را تی کنی
وآنگه اندر پوستشان تا سر همه در زر کنی
مه رخا سیمرغ جانی منزل تو کوه قاف
از تو پرسیدن چه حاجت کز کدامین مسکنی
چون کلام تو شنید از بخت نفس ناطقه
کرد صد اقرار بر خود بهر جهل و الکنی
چون ز غیر شمس تبریزی بریدی ای بدن
در حریر و در زر و در دیبه و در ادکنی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *