+ - x
 » از همین شاعر
 فرود آ تو ز مرکب بار می بین
 اگر گل های رخسارش از آن گلشن بخندیدی
 کسی خراب خرابات و مست می باشد
 به گوش من برسانید هجر تلخ پیام
 خدایا رحمت خود را به من ده
 هر نفسی از درون دلبر روحانیی
 ما را خدا از بهر چه آورد بهر شور و شر
 عشق خامش طرفه تر یا نکته های چنگ چنگ
 من دی نگفتم مر تو را کای بی نظیر خوش لقا
 ای طوطی عیسی نفس وی بلبل شیرین نوا

 » بیشتر بخوانید...
 زمین برفی پاکم پر از جوانه شوم
 به صحرا بنگرم صحرا ته وینم
 تا که ياد ابروی آن ماه سيما می کنم
 اگر خونین دلم یاقوت گردد
 ستاره ها و آفتاب
 صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
 عزیزان چون بدان ساحل رسیدند
 نظر برکجروان از راستان بیش است گردون را
 ديدۀ من آشنای روی نيکويت نبود
 دیر است که دلدار پیامی نفرستاد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چون تو آن روبند را از روی چون مه برکنی
چون قضای آسمانی توبه ها را بشکنی
منگر اندر شور و بدمستی من ای نیک عهد
بنگر آخر در میی کاندر سرم می افکنی
اول از دست فراقت عاشقان را تی کنی
وآنگه اندر پوستشان تا سر همه در زر کنی
مه رخا سیمرغ جانی منزل تو کوه قاف
از تو پرسیدن چه حاجت کز کدامین مسکنی
چون کلام تو شنید از بخت نفس ناطقه
کرد صد اقرار بر خود بهر جهل و الکنی
چون ز غیر شمس تبریزی بریدی ای بدن
در حریر و در زر و در دیبه و در ادکنی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *