+ - x
 » از همین شاعر
 با وی از ایمان و کفر باخبری کافریست
 دانی کامروز از چه زردم
 با روی تو کفر است به معنی نگریدن
 باز درآمد ز راه فتنه برانگیز من
 چونک جمال حسن تو اسب شکار زین کند
 رفتم به کوی خواجه و گفتم که خواجه کو
 مرا تو گوش گرفتی همی کشی به کجا
 عجب دلی که به عشق بت است پیوسته
 تا باد سعادت ز محمد خبر افکند
 کس با چو تو یار راز گوید

 » بیشتر بخوانید...
 مآل کار نقصانهاست هر صاحب کمالی را
 مشق دلی از قطره هويداست مگر
 آه نوميد بی اثر نبود
 بهار من
 نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد
 اگر پندی ز درویشی پذیری
 دو نیمه سیب
 به رنگ غنچه سودای خطت پیچیده دلها را
 نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر
 باغ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای خوشا عیشی که باشد ای خوشا نظاره ای
چون به اصل اصل خویش آید چنین هر پاره ای
هر طرف آید به دستش بی صراحی باده ای
هر طرف آید به چشمش دلبری عیاره ای
دلبری که سنگ خارا گر ز لعلش بو برد
جان پذیرد سنگ خارا تا شود هشیاره ای
باده دزدید از لبان دلبر من یک صفت
لاجرم در عشق آن لب جان شده میخواره ای
صبحدم بر راه دیری راهبم همراه شد
دیدمش هم درد خویش و دیدمش هم کاره ای
یک صراحی پیشم آورد آن حریف نیک خو
گشت جانم زان صراحی بیخودی خماره ای
در میان بیخودی تبریز شمس الدین نمود
از پی بیچارگان سوی وصالش چاره ای


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *