+ - x
 » از همین شاعر
 بفریفتیم دوش و پرندوش به دستان
 افند کلیمیرا از زحمت ما چونی
 چونی و چه باشد چون تا قدر تو را داند
 پانزدهم
 رفتم ز دست خود من در بیخودی فتادم
 چو بی گاه است و باران خانه خانه
 تو ز عشق خود نپرسی که چه خوب و دلربایی
 میر خرابات تویی ای نگار
 ای تن و جان بنده او بند شکرخنده او
 ای شهسوار خاص بک کز عالم جان تاختی

 » بیشتر بخوانید...
 نباشد بی عصا امداد طاقت پیکر خم را
 آن را که به صحرای علل تاخته اند
 آتشی بر هستی تریاك و تنباكو بكش
 جهان در چشم زن دریاست دریا
 این سنگ ملون که گهر می نامند
 من بی می ناب زیستن نتوانم
 شب وصل است و نبود آرزو را دسترس اینجا
 زندگی
 شنا كن مسیر رودی را كه از چشم های كوه شروع شد
 هوس مشتاق رسوایی مکن سودای پنهان را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آه کان سایه خدا گوهردلی پرمایه ای
آفتاب او نهشت اندر دو عالم سایه ای
آفتاب و چرخ را چون ذره ها برهم زند
وز جمال خود دهدشان نو به نو سرمایه ای
عشق و عاشق را چه خوش خندان کنی رقصان کنی
عشق سازی عقل سوزی طرفه ای خودرایه ای
چشم مرده وام کرده جان ز بهر عشق او
ز آنک در دیده بدیده جان از آن سر پایه ای
قهر صد دندان ز لطفش پیر بی دندان شده
عقل پابرجا ز عشقش یاوه و هرجایه ای
صد هزاران ساله از هست و عدم زان سوتری
وز تواضع مر عدم را هست خوش همسایه ای
کوه حلمی شمس تبریزی دو عالم تخت تو
بر نهان و آشکارش می نگر از قایه ای


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *