+ - x
 » از همین شاعر
 چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر
 ای یار ما دلدار ما ای عالم اسرار ما
 ای بر سر بازاری دستار چنان کرده
 وقت آن شد که بدان روح فزا آمیزی
 بخش سوم
 ای ساقی روشن دلان بردار سغراق کرم
 همچو گل سرخ بر و دست دست
 علی اهل نجد الثنا و سلام
 سیمبرا ز سیم تو سیمبرم به جان تو
 لعل لبش داد کنون مر مرا

 » بیشتر بخوانید...
 ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
 همنفسی
 بیا از من بگیر آن دیر ساله
 پاس و لحاظ و مردمی مردمان نماند
  این چهره ی روز گار است
 اگر اینب و جاهی از فرنگ است
 عمری شده کز عشق رخت بیمارم
 شهپر خاکستر
 تا نفس های تو اینگونه وزیدن دارد
 فاصله، معنی دیگر شب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آه کان سایه خدا گوهردلی پرمایه ای
آفتاب او نهشت اندر دو عالم سایه ای
آفتاب و چرخ را چون ذره ها برهم زند
وز جمال خود دهدشان نو به نو سرمایه ای
عشق و عاشق را چه خوش خندان کنی رقصان کنی
عشق سازی عقل سوزی طرفه ای خودرایه ای
چشم مرده وام کرده جان ز بهر عشق او
ز آنک در دیده بدیده جان از آن سر پایه ای
قهر صد دندان ز لطفش پیر بی دندان شده
عقل پابرجا ز عشقش یاوه و هرجایه ای
صد هزاران ساله از هست و عدم زان سوتری
وز تواضع مر عدم را هست خوش همسایه ای
کوه حلمی شمس تبریزی دو عالم تخت تو
بر نهان و آشکارش می نگر از قایه ای


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *