+ - x
 » از همین شاعر
 در آب فکن ساقی بط زاده آبی را
 رو مذهب عاشق را برعکس روش ها دان
 نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد
 دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من
 با آن که می رسانی آن باده بقا را
 ای بداده دیده های خلق را حیرانیی
 عیش جهان پیسه بود گاه خوشی گاه بدی
 دلارام نهان گشته ز غوغا
 بگویم خفیه تا خواجه نرنجد
 چو بربندند ناگاهت زنخدان

 » بیشتر بخوانید...
 می لعل مذابست و صراحی کان است
 صدف خیال خامم به کناب ساحل تو
 ای خوش آن وقتيکه يوسف را زليخا می خريد
 دوران انتقالی
 ندانی تا نباشی محرم مرد
 زنخدانش مکیدم تا به پستان
 الا ای با د شبگیری پیام من به دلبر بر
 طرز خوبان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای بداده دیده های خلق را حیرانیی
وی ز لشکرهای عشقت هر طرف ویرانیی
ای مبارک چاشتگاهی کفتاب روی تو
عالم دل را کند اندر صفا نورانیی
دم به دم خط می دهد جان ها که ما بنده توایم
ای سراسر بندگی عشق تو سلطانیی
تا چه می بینند جان ها هر دمی در روی تو
وز چه باشد هر زمانیشان چنین رقصانیی
از چه هر شب پاسبان بام عشق تو شوند
وز چه هر روزی بودشان بر درت دربانیی
این چه جام است این که گردان کرده ای بر جان ها
آب حیوان است این یا آتشی روحانیی
این چه سر گفتی تو با دل ها که خصم جان شدند
این چه دادی درد را تا می کند درمانیی
روستایی را چه آموزید نور عشق تو
تا ز لوح غیب دادش هر دمی خط خوانیی
شمس تبریزی فروکن سر از این قصر بلند
تا بقایی دیده آید در جهان فانیی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *