+ - x
 » از همین شاعر
 کاری ندارد این جهان تا چند گل کاری کنم
 گر یکی شاخی شکستم من ز گلزاری چه شد
 چون نداری تاب دانش چشم بگشا در صفات
 بازرسید آن بت زیبای من
 دگربار این دلم آتش گرفتست
 هله تا ظن نبری کز کف من بگریزی
 امروز مها خویش ز بیگانه ندانیم
 از سینه پاک کردم افکار فلسفی را
 سلیمانا بیار انگشتری را
 سر عثمان تو مست است بر او ریز کدو

 » بیشتر بخوانید...
 می خواستم كه زنده بمانم وطن نبود
 همای اوج سعادت به دام ما افتد
 احساس
 در خاک و خون خزیدی، حتا کفن نداری
 نظر برکجروان از راستان بیش است گردون را
 خانه - مرد
 اين بود خواهش يگانهٔ ما
 ای سرو روان بیا که دستت بوسم
 تموزباره
 قصه کن! صد قصه کن اما مگو آن قصه را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از هوای شمس دین بنگر تو این دیوانگی
با همه خویشان گرفته شیوه بیگانگی
وحش صحرا گشته و رسوای بازاری شده
از هوای خانه او صد هزاران خانگی
صاعقه هجرش زده برسوخته یک بارگی
عقل و شرم و فهم و تقوا دانش و فرزانگی
من ز شمع عشق او نان پاره ای می خواستم
گفت بنویسید توقیعش پی پروانگی
ای گشاده قلعه های جان به چشم آتشین
ای هزاران صف دریده عشقت از مردانگی
ای خداوند شمس دین صد گنج خاک است پیش تو
تا چه باشد عاشق بیچاره ای یک دانگی
صد غریو و بانگ اندر سقف گردون افکنیم
من نیم در عشق پابرجای تو یک بانگی
عقل را گفتم میان جان و جانان فرق کن
شانه عقلم ز فرقش یاوه کرده شانگی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *