+ - x
 » از همین شاعر
 ما به خرمنگاه جان بازآمدیم
 چند روی بی خبر آخر بنگر به بام
 مگر مستی نمی دانی که چون زنجیر جنبانی
 گرم سیم و درم بودی مرا مونس چه کم بودی
 صوفیان در دمی دو عید کنند
 هر آن نوی که رسد سوی تو قدید شود
 ای پاک رو چون جام جم وز عشق آن مه متهم
 رشاء العشق حبیبی لشرود و مضل
 ای روز مبارک و خجسته
 ای خاک کف پایت رشک فلکی بوده

 » بیشتر بخوانید...
 هولی روز های پاییز است، دامن باد ها پر از رنگ است
 به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می
 بوصل یار اگر در می گرفتم
 یک گل بهار نیست
 هنوز قامت مستت روان زیباییست
 ایدل همه اسباب جهان خواسته گیر
 اجاق های ویران و خاکستر
 یکی درد و یکی درمان پسندد
 دریاب که از روح جدا خواهی رفت
 خزان دوباره نرفت

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

اقتلونی یا ثقاتی ان فی قتلی حیاتی
و مماتی فی حیاتی و حیاتی فی مماتی
اقتلونی ذاب جسمی قدح القهوه قسمی
هله بشکن قفص ای جان چو طلبکار نجاتی
ز سفر بدر شوی تو چو یقین ماه نوی تو
ز شکست از چه تو تلخی چو همه قند و نباتی
چو تویی یار مرا تو به از این دار مرا تو
برسان قوت حیاتم که تو یاقوت زکاتی
چو بسی قحط کشیدم بنما دعوت عیدم
که نشد سیر دو چشمم به تره و نان براتی
حرکت کن حرکت هاست کلید در روزی
مگرت نیست خبر تو که چه زیباحرکاتی
به چنین رخ که تو داری چه کشی ناز سپیده
که نگنجد به صفت در که چه محمودصفاتی
بنه ای ساقی اسعد تو یکی بزم مخلد
که خماری است جهان را ز می و بزم نباتی
به حق بحر کف تو گهر باشرف تو
که به لطف و به گوارش تو به از آب فراتی
مثل ساغر آخر تو خرابی عقولی
که چو تحریمه اول سر ارکان صلاتی
کرمت مست برآید کف چون بحر گشاید
بدهد صدقه نپرسد که تو اهل صدقاتی
به کرم فاتح عقدی به عطا نقده نقدی
برهان منتظران را ز تمنای سباتی
نه در ابروی تو چینی نه در آن خوی تو کینی
به عدو گوید لطفت که بنینی و بناتی
رسی از ساغر مردان به خیالات مصور
ز ره سینه خرامان کنساء خفرات
و جوار ساقیات و سواق جاریات
تو بگو باقی این را انا فی سکر سقاتی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *