+ - x
 » از همین شاعر
 عشق جز دولت و عنایت نیست
 ای بی تو حیات ها فسرده
 گر رود دیده و عقل و خرد و جان تو مرو
 آوخ آوخ چو من وفاداری
 میان باغ گل سرخ های و هو دارد
 تشنه بر لب جو بین که چه در خواب شدست
 از دلم صورت آن خوب ختن می نرود
 چون جان تو می ستانی چون شکر است مردن
 پیش شمع نور جان دل هست چون پروانه ای
 آمده ای بی گه خامش مشین

 » بیشتر بخوانید...
 مرد مجسمه
 پربار
 مسلمانی که داند رمز دین را
 گداز سعی دلیل است جستجوی تو را
 مردی
 ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی
 زن زدن
 به پیشگاه مولانا
 تا چند زنم پينه اللهی چپن خويش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چو به شهر تو رسیدم تو ز من گوشه گزیدی
چو ز شهر تو برفتم به وداعیم ندیدی
تو اگر لطف گزینی و اگر بر سر کینی
همه آسایش جانی همه آرایش عیدی
سبب غیرت توست آنک نهانی و اگر نی
همه خورشید عیانی که ز هر ذره پدیدی
تو اگر گوشه بگیری تو جگرگوشه و میری
و اگر پرده دری تو همه را پرده دریدی
دل کفر از تو مشوش سر ایمان به میت خوش
همه را هوش ربودی همه را گوش کشیدی
همه گل ها گرو دی همه سرها گرو می
تو هم این را و هم آن را ز کف مرگ خریدی
چو وفا نبود در گل چو رهی نیست سوی کل
همه بر توست توکل که عمادی و عمیدی
اگر از چهره یوسف نفری کف ببریدند
تو دو صد یوسف جان را ز دل و عقل بریدی
ز پلیدی و ز خونی تو کنی صورت شخصی
که گریزد به دو فرسنگ وی از بوی پلیدی
کنیش طعمه خاکی که شود سبزه پاکی
برهد او ز نجاست چو در او روح دمیدی
هله ای دل به سما رو به چراگاه خدا رو
به چراگاه ستوران چو یکی چند چریدی
تو همه طمع بر آن نه که در او نیست امیدت
که ز نومیدی اول تو بدین سوی رسیدی
تو خمش کن که خداوند سخن بخش بگوید
که همو ساخت در قفل و همو کرد کلیدی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *