+ - x
 » از همین شاعر
 ای شاه جسم و جان ما خندان کن دندان ما
 ای دل به غمش ده جان یعنی بنمی ارزد
 مکن یار مکن یار مرو ای مه عیار
 امشب جان را ببر از تن چاکر تمام
 مهم را لطف در لطفست از آنم بی قرار ای دل
 ای بر سر بازاری دستار چنان کرده
 خیز که امروز جهان آن ماست
 از دلبر نهانی گر بوی جان بیابی
 هر که را اسرار عشق اظهار شد
 گفت لبم چون شکر ارزد گنج گهر

 » بیشتر بخوانید...
 سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی
 یکی از حجرهٔ خلوت برونی
 یقین دانم که روزی حضرت او
 تا بر لب من آه شرر باری هست
 بیهوده ها
 به دشمن آزادی زنان
 پنجره
 از می بدن من مزید کیست که ساغر زده *
 ز نور شمع من بزم رقیبان روشن است امشب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز کجایی ز کجایی هله ای مجلس سامی
نفسی در دل تنگی نفسی بر سر بامی
هله ای جان و جهانم مدد نور نهانم
ستن چرخ و زمینی هوس خاصی و عامی
عجب از خلوتیانی عجب از مجلس جانی
عجب از ارمن و رومی عجب از خطه شامی
عجب آن چیست مشعشع رخت از نور مبرقع
که مه و مهر به پیشش کند از عشق غلامی
به گلستان جمالت چو رسد دیده عاشق
به سوی باغ چه آید مگر از غفلت و خامی
سیدی انت من این صاد حسناک ندامی
نظر الحق تعالی لک فی البهجه حامی
قمر سار الینا حبه فرض علینا
سطع العشق لدینا طرد العشق منامی
شجر طاب جناه شجر الخلد فداه
وجد القلب مناه و کلوا منه کرامی
سر خنبی که ببستی به کرم بازگشایی
خرد هر دو جهان را بربایی به تمامی
بشنیدیم که دیکی ز پی خلق بپختی
که از او یابد اباها همگی ذوق طعامی
ز عدم هر چه برآید چو مصفا نظر آید
به دو صد دام درآید چو تواش دانه دامی
ز رخ یوسف خوبان همه زندان چو گلستان
چو چنین باشد زندان تو چرا در غم وامی
هله خاموش مپرسش که کسی قرص قمر را
بنپرسد که چه نامی و کیی وز چه مقامی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *