+ - x
 » از همین شاعر
 ای شعشعه نور فلق در قبه مینای تو
 از برای صلاح مجنون را
 اگر چه لطیفی و زیبالقایی
 ای بر سر هر سنگی از لعل لبت نوری
 گرم درآ و دم مده باده بیار ای صنم
 خانه دل باز کبوتر گرفت
 بس جهد می کردم که من آیینه نیکی شوم
 اندرآ عیش بی تو شادان نیست
 حدی نداری در خوش لقایی
 ز آتش شهوت بر آوردم تو را

 » بیشتر بخوانید...
 به اين تمکين که ساقی باده در پيمانه ميريزد
 گل بی رخ یار خوش نباشد
 به کوی میکده هر سالکی که ره دانست
 خانم خدا خراب كند خانۀ ترا
 تنی داری بسان خرمن گل
 دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود
 نتوان دل شاد را به غم فرسودن
 ترا با خویش میبینم
 زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
 توسن سرشت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مه ما نیست منور تو مگر چرخ درآیی
ز تو پرماه شود چرخ چو بر چرخ برآیی
کی بود چرخ و ثریا که بشاید قدمت را
و اگر نیز بشاید ز تو یابند سزایی
همه بی خدمت و رشوت رسد از لطف تو خلعت
نه عدم بود من و ما که بدادی من و مایی
ز من و ماست که جانی بگشاده ست دکانی
و اگر نه به چه بازو کشد او قوس خدایی
غلطی جان غلطی جان همه خود را بمرنجان
نه مسیحی که به افسون به دمی چشم گشایی
به سحرگاه و مشارق که شود تیره رخ مه
کی بود نیم چراغی که کند نورفزایی
چه کشیمش چه کشیمش تو بیا تا که کشیمش
که چراغ خلق است این بر آن شمع سمایی
مشکی را مشکی را مشکی پرهوسی را
چه کشانی چه کشانی به مطارات همایی
چو رخ روز ببیند ز بن گوش بمیرد
ز چه رفتی ز چه مردی تو چنین سست چرایی
زر و مال تو کجا شد پر و بال تو کجا شد
عم و خال تو کجا شد و تو ادبار کجایی
هله بازآ هله بازآ به سوی نعمت و ناز آ
که منت بازفرستم ز پس مرگ و جدایی
پر و بال تو بریدم غم و آه تو شنیدم
هله بازت بخریدم که نه درخورد جفایی
ز پس مرگ برون پر خبر رحمت من بر
که نگویند چو رفتی به عدم بازنیایی
کتب الله تعالی کرم الله توالی
فتدلی و تجلی بعث العشق دوایی
فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن
خمش و آب فرورو سمک بحر وفایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *