+ - x
 » از همین شاعر
 اگر دل از غم دنیا جدا توانی کرد
 بخش چهاردهم
 بگو ای یار همراز این چه شیوه ست
 گرم درآ و دم مده باده بیار ای صنم
 چهره زرد مرا بین و مرا هیچ مگو
 المنه لله که ز پیکار رهیدیم
 دیدی که چه کرد آن یگانه
 کجایی ساقیا درده مدامم
 خواجه اگر تو همچو ما بیخود و شوخ و مستی
 ای غم اگر مو شوی پیش منت بار نیست

 » بیشتر بخوانید...
 هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک
 من و انکار شراب این چه حکایت باشد
 تاب بنفشه می دهد طره مشک سای تو
 ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس
 صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
 تنی داری بسان خرمن گل
 بعد از این از شعر و از شاعر فراری می شوم
 چکامه های آزادی
 وحشی روش از حيرت يکتايی خويشم
 یک اتفاق ساده

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به مبارکی و شادی بستان ز عشق جامی
که ندا کند شرابش که کجاست تلخکامی
چه بود حیات بی او هوسی و چارمیخی
چه بود به پیش او جان دغلی کمین غلامی
قدحی دو چون بخوردی خوش و شیرگیر گردی
به دماغ تو فرستد شه و شیر ما پیامی
خنک آن دلی که در وی بنهاد بخت تختی
خنک آن سری که در وی می ما نهاد کامی
ز سلام پادشاهان به خدا ملول گردد
چو شنید نیکبختی ز تو سرسری سلامی
به میان دلق مستی به قمارخانه جان
بر خلق نام او بد سوی عرش نیک نامی
خنک آن دمی که مالد کف شاه پر و بالش
که سپیدباز مایی به چنین گزیده دامی
ز شراب خوش بخورش نه شکوفه و نه شورش
نه به دوستان نیازی نه ز دشمن انتقامی
همه خلق در کشاکش تو خراب و مست و دلخوش
همه را نظاره می کن هله از کنار بامی
ز تو یک سال دارم بکنم دگر نگویم
ز چه گشت زر پخته دل و جان ما ز خامی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *