+ - x
 » از همین شاعر
 رندان سلامت می کنند، جان را غلامت می کنند
 هم پهلوی خم سر نه ای خواجه هرجایی
 ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم
 یک دمی خوش چو گلستان کندم
 این طرفه آتشی که دمی برقرار نیست
 در این رقص و در این های و در این هو
 ای دلی کز گلشکر پرورده ای
 درآ تا خرقه قالب دراندازم همین ساعت
 چو آن کان کرم ما را شکارست
 موشکی صندوق را سوراخ کرد

 » بیشتر بخوانید...
 آزادگی
 لالایی
 منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
 ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
 بشنو تو برتری
 قدت طوبی، رخت ماه تمام است
 سنگ شکن
 زنده گی عشق من است
 غدیر
 به آن لبهای خندان کار دارم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به مبارکی و شادی بستان ز عشق جامی
که ندا کند شرابش که کجاست تلخکامی
چه بود حیات بی او هوسی و چارمیخی
چه بود به پیش او جان دغلی کمین غلامی
قدحی دو چون بخوردی خوش و شیرگیر گردی
به دماغ تو فرستد شه و شیر ما پیامی
خنک آن دلی که در وی بنهاد بخت تختی
خنک آن سری که در وی می ما نهاد کامی
ز سلام پادشاهان به خدا ملول گردد
چو شنید نیکبختی ز تو سرسری سلامی
به میان دلق مستی به قمارخانه جان
بر خلق نام او بد سوی عرش نیک نامی
خنک آن دمی که مالد کف شاه پر و بالش
که سپیدباز مایی به چنین گزیده دامی
ز شراب خوش بخورش نه شکوفه و نه شورش
نه به دوستان نیازی نه ز دشمن انتقامی
همه خلق در کشاکش تو خراب و مست و دلخوش
همه را نظاره می کن هله از کنار بامی
ز تو یک سال دارم بکنم دگر نگویم
ز چه گشت زر پخته دل و جان ما ز خامی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *