+ - x
 » از همین شاعر
 نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم
 تو مردی و نظرت در جهان جان نگریست
 کافرم ار در دو جهان عشق بود خوشتر از این
 برو ای دل به سوی دلبر من
 عشوه دادستی که من در بی وفایی نیستم
 جان پیش تو هر ساعت می ریزد و می روید
 می بده ای ساقی آخرزمان
 چند روی بی خبر آخر بنگر به بام
 سیر گشتم ز نازهای خسان
 چه خیره می نگری در رخ من ای برنا

 » بیشتر بخوانید...
 تا ديدۀ من بر رخت ای سيمبر افتاد
 لعنت
 طفل یتیم
 به خانه گریه می كردم گرفت آیینه « سازم » را
 از دوست داشتن
 تا بوی گل به رنگ ندوزد لباس ما
 بهر هلاک عاشقان جلوۀ يار دم بدم
 در باغ جهان تو هم گل زیبایی
 این روز ها و خون من و گردن از شما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به چه روی پشت آرم به کسی که از گزینی
سوی او کند خدا رو به حدیث و همنشینی
نه که روی و پشت عالم همه رو به قبله دارد
که ز کیمیاست مس را برهیدن از مسینی
همگان ز خود گریزان سوی حق و نعل ریزان
که ز کاسدی رسانمان به لطافت و ثمینی
نه زمین ستان بخفته ز رخ فلک شکفته
ز فلک نبات یابد برهد از این زمینی
دهد آن حبوب علوی به زمین خوشی و حلوی
به بهار امانتی ها بنماید از امینی
هله ای حیات حسی بگریز هم ز مسی
سوی آسمان قدسی که تو عاشق مهینی
ز برای دعوت جان برسیده اند خوبان
که بیا به معدن و کان بهل این قراضه چینی
به خدا که ماه رویی به خدا فرشته خویی
به خدا که مشک بویی به خدا که این چنینی
تو که یوسف زمانی چه میان هندوانی
برو آینه طلب کن بنگر که روی بینی
به صفا چو آسمانی به ملاطفت چو جانی
به شکفتگی چنانی به نهفتگی چنینی
به خزینه خوب رختی ز قدیم نیکبختی
به نبات چون درختی به ثبات چون یقینی
شده ام چو موم ای جان به هوای مهر سلطان
برسان به موم مهرش که گزیده تر نگینی
هله بس که کاسه ها را به طعام او است قیمت
و اگر نه خاک نه ارزد همه کاسه های چینی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *