+ - x
 » از همین شاعر
 این چه باد صرصر است از آسمان پویان شده
 مها به دل نظری کن که دل تو را دارد
 اندرآ با ما نشان ده راستک
 آه از این زشتان که مه رو می نمایند از نقاب
 ای تو پناه همه روز محن
 ای تو نگار خانگی خانه درآ از این سفر
 هلا ای زهره زهرا بکش آن گوش زهرا را
 دل دست به یک کاسه با شهره صنم کرده
 به جان جمله مستان که مستم
 آمد یار و بر کفش جام میی چو مشعله

 » بیشتر بخوانید...
 می دهد سرمه فسون نرگس شهلای ترا
 فقط یکبار مینازم به بختم
 نه همدمی كه دمی نام دوستان ببرد
 مسلمان فقر و سلطانی بهم کرد
 از خود و بیگانه
 معراج اوج رفعت ايوان صبحگاه
 نوروز
 می روم هر لحظه از خود روبروی کیستم؟
 مزن انگشت بر داغ دل من
 اغوا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هله ای پری شب رو که ز خلق ناپدیدی
به خدا به هیچ خانه تو چنین چراغ دیدی
نه ز بادها بمیرد نه ز نم کمی پذیرد
نه ز روزگار گیرد کهنی و یا قدیدی
هله آسمان عالی ز تو خوش همه حوالی
سفری دراز کردی به مسافران رسیدی
تو بگو وگر نگویی به خدا که من بگویم
که چرا ستارگان را سوی کهکشان کشیدی
سخنی ز نسر طایر طلبیدم از ضمایر
که عجب در آن چمن ها که ملک بود پریدی
بزد آه سرد و گفتا که بر آن در است قفلی
که بجز عنایت شه نکند برو کلیدی
چو فغان او شنیدم سوی عشق بنگریدم
که چو نیستت سر او دل او چرا خلیدی
به جواب گفت عشقم که مکن تو باور او را
که درونه گنج دارد تو چه مکر او خریدی
چو شنیدم این بگفتم تو عجبتری و یا او
که هزار جوحی این جا نکند بجز مریدی
هله عشق عاشقان را و مسافران جان را
خوش و نوش و شادمان کن که هزار روز عیدی
تو چو یوسف جمالی که ز ناز لاابالی
به درآمدی و حالی کف عاشقان گزیدی
خمش ار چه داد داری طرب و گشاد داری
به چنین گشاد گویی که روان بایزیدی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *