+ - x
 » از همین شاعر
 بخش ششم
 گر جام سپهر زهرپیماست
 ای خدایی که چو حاجات به تو برگیرند
 من کجا بودم عجب بی تو این چندین زمان
 آن سفره بیار و در میان نه
 امشب پریان را من تا روز به دلداری
 حکم البین بموتی و عمد
 روحیست بی نشان و ما غرقه در نشانش
 صنما چنان لطیفی که به جان ما درآیی
 آن صبح سعادت ها چون نورفشان آید

 » بیشتر بخوانید...
 سیمرغ های بی آشیانه ی البرز
 ساقیا برخیز و درده جام را
 مرز
 چندان که نگاه می کنم هر سویی
 مثل یک تارتنک دور تنم پیچیدی
 ای روزگار! نگذری از آبروی من
 شاعر
 درین نه آشیان غیر از پر عنقا نشد پیدا
 هرچند گرانی بود اسباب جهان را
 من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چو مرا ز عشق کهنه صنما به یاد دادی
دل همچو آتشم را به هزار باد دادی
چو ز هجر تو به نالم ز خدا جواب آید
که چو یوسفی خریدی به چه در مزاد دادی
دو جهان اگر درآید به دلم حقیر باشد
دل خسته را ز عشقت چه عجب گشاد دادی
تو اگر ز خار گفتی دو هزار گل شکفتی
تو اگر چه تلخ گفتی همگی مراد دادی
تبریز شمس دین تو ز جهان جان چه داری
که دکان این جهان را تو چنین کساد دادی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *