+ - x
 » از همین شاعر
 موی بر سر شد سپید و روی من بگرفت چین
 در تابش خورشیدش رقصم به چه می باید
 ای خواجه سلام علیک من عزم سفر دارم
 کی افسون خواند در گوشت که ابرو پرگره داری
 ای خدایی که چو حاجات به تو برگیرند
 ای سراندازان همه در عشق تو پا کوفته
 جان و جهان! دوش کجا بوده ی
 مکن مکن که پشیمان شوی و بد باشد
 من که ستیزه روترم در طلب لقای تو
 ای آسمان که بر سر ما چرخ می زنی

 » بیشتر بخوانید...
 به خیال آن عرق جبین زفغان علم نزدی چرا
 ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی
 ندانم چون کنم یارب دل دیوانه ی خود را
 سمندر مشربی را ناير و نير گلستانست
 چندان که نگاه می کنم هر سویی
 ای خوش آن وقتی که رخسارت گل بيخار بود
 وداع
 قیامت می شود روزی که از من رو بگردانی
 منم که سايهٔ من فرش بوريای من است
 ای کعبه دری باز به روی دل ما کن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چو مرا ز عشق کهنه صنما به یاد دادی
دل همچو آتشم را به هزار باد دادی
چو ز هجر تو به نالم ز خدا جواب آید
که چو یوسفی خریدی به چه در مزاد دادی
دو جهان اگر درآید به دلم حقیر باشد
دل خسته را ز عشقت چه عجب گشاد دادی
تو اگر ز خار گفتی دو هزار گل شکفتی
تو اگر چه تلخ گفتی همگی مراد دادی
تبریز شمس دین تو ز جهان جان چه داری
که دکان این جهان را تو چنین کساد دادی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *