+ - x
 » از همین شاعر
 ای یار اگر نیکو کنی اقبال خود صدتو کنی
 ای جان گذرکرده از این گنبد ناری
 پرده بگردان و بزن ساز نو
 می شناسد پرده جان آن صنم
 ببردی دلم را بدادی به زاغان
 حداء الحادی صباحا بهواکم فاتینا
 خیزید عاشقان که سوی آسمان رویم
 به شکرخنده اگر می ببرد جان ز کسی
 هر آن کو صبر کرد ای دل ز شهوت ها در این منزل
 اگر خواهی مرا می در هوا کن

 » بیشتر بخوانید...
 این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
 کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست
 گر دست دهد ز مغز گندم نانی
 خشت سر خم ز ملکت جم خوشتر
 دو یار زیرک و از باده کهن دومنی
 کور خواندی
 در جهان گشتم گل بی خار نيست
 شعر های مصطفا هزاره
 مرا با مصحف روی تو سوگند
 زان پیش که بر سرت شبیخون آرند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سحر است خیز ساقی بکن آنچ خوی داری
سر خنب برگشای و برسان شراب ناری
چه شود اگر ز عیسی دو سه مرده زنده گردد
خوش و شیرگیر گردد ز کفت دو سه خماری
قدح چو آفتابت چو به دور اندرآید
برهد جهان تیره ز شب و ز شب شماری
ز شراب چون عقیقت شکفد گل حقیقت
که حیات مرغ زاری و بهار مرغزاری
بدهیم جان شیرین به شراب خسروانی
چو سر خمار ما را به کف کرم بخاری
که ز فکرت دقیقه خللی است در شقیقه
تو روان کن آب درمان بگشا ره مجاری
همه آتشی تو مطلق بر ما شد این محقق
که هزار دیگ سر را به تفی به جوش آری
همه مطربان خروشان همه از تو گشته جوشان
همه رخت خود فروشان خوششان همی فشاری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *