+ - x
 » از همین شاعر
 اگر چه لطیفی و زیبالقایی
 هم صدوا هم عتبوا عتابا ما له سبب
 هست امروز آنچ می باید بلی
 شاهدی بین که در زمانه بزاد
 خداوندا زکات شهریاری
 بار دیگر از دل و از عقل و جان برخاستیم
 با تو حیات و زندگی بی تو فنا و مردنا
 امروز در این شهر نفیر است و فغانی
 عار بادا جهانیان را عار
 یار شدم یار شدم با غم تو یار شدم

 » بیشتر بخوانید...
 تلاوت اشک
 دل من در هوای روی فرخ
 امتداد شکیبایی
 آتشی بر هستی تریاك و تنباكو بكش
 مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام
 زندگی خار و خشت میخواهد
 واژه ی پنج حرف
 مرد مجسمه
 ترا من انتظارم
 ندیدم مهربان دلهای از انصاف خالی را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

صنما چگونه گویم که تو نور جان مایی
که چه طاقت است جان را چو تو نور خود نمایی
تو چنان همایی ای جان که به زیر سایه تو
به کف آورند زاغان همه خلقت همایی
کرم تو عذرخواه همه مجرمان عالم
تو امان هر بلایی تو گشاد بندهایی
تویی گوهری که محو است دو هزار بحر در تو
تویی بحر بی کرانه ز صفات کبریایی
به وصال می بنالم که چه بی وفا قرینی
به فراق می بزارم که چه یار باوفایی
به گه وصال آن مه چه بود خدای داند
که گه فراق باری طرب است و جان فزایی
دل اگر جنون آرد خردش تویی که رفتی
رخ توست عذرخواهش به گهی که رخ گشایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *