+ - x
 » از همین شاعر
 ای دلارام من و ای دل شکن
 دهم
 رفتم به طبیب جان گفتم که ببین دستم
 ای خراب اسرارم از اسرار تو اسرار تو
 گوش من منتظر پیام تو را
 دیده خون گشت و خون نمی خسبد
 با همگان فضولکی چون که به ما ملولکی
 زهی حلاوت پنهان در این خلای شکم
 بیا ای آنک سلطان جمالی
 پرکندگی از نفاق خیزد

 » بیشتر بخوانید...
 مادرکم
 صوفی بیا که آینه صافیست جام را
 گذرم بود زمانی به ره مردابی
 رباعیات امروز
 با خلق نکو بزی که زیور این است
 چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش
 حيرت افزا صوت رحمانی شنو
 یادی از گذشته
 از کفم خوب ترین هدیه ی دنیا برده
 بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

صنما چگونه گویم که تو نور جان مایی
که چه طاقت است جان را چو تو نور خود نمایی
تو چنان همایی ای جان که به زیر سایه تو
به کف آورند زاغان همه خلقت همایی
کرم تو عذرخواه همه مجرمان عالم
تو امان هر بلایی تو گشاد بندهایی
تویی گوهری که محو است دو هزار بحر در تو
تویی بحر بی کرانه ز صفات کبریایی
به وصال می بنالم که چه بی وفا قرینی
به فراق می بزارم که چه یار باوفایی
به گه وصال آن مه چه بود خدای داند
که گه فراق باری طرب است و جان فزایی
دل اگر جنون آرد خردش تویی که رفتی
رخ توست عذرخواهش به گهی که رخ گشایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *