+ - x
 » از همین شاعر
 بلندتر شده ست آفتاب انسانی
 هم تو شمعی هم تو شاهد هم تو می
 برخیز و بزن یکی نوایی
 گر جام سپهر زهرپیماست
 ما می نرویم ای جان زین خانه دگر جایی
 تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی*
 بربند دهان از نان کمد شکر روزه
 ای تو امان هر بلا ما همه در امان تو
 بیایید بیایید که گلزار دمیده ست
 در این سرما و باران یار خوشتر

 » بیشتر بخوانید...
 چه خوش بی کيف و صوت او اياز هو باشد
 چه عصر است این که دین فریادی اوست
 ای آنکه نتیجهٔ چهار و هفتی
 ای چشم تو مهمیز جنون وحشی رم را
 تو نسیتی که ببینی
 باز امشب ای ستاره تابان نیامدی
 کرزیا! چشم ترا صدقه که گریان می کند
 به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود
 در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم
 سرنوشت باغ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چند روز است که شطرنج عجب می بازی
دانه بوالعجب و دام عجب می سازی
کی برد جان ز تو گر ز آنک تو دل سخت کنی
کی برد سر ز تو گر ز آنک بدین پردازی
صفت حکم تو در خون شهیدان رقصد
مرگ موش است ولیکن بر گربه بازی
بدگمان باشد عاشق تو از این ها دوری
همه لطفی و ز سر لطف دگر آغازی
همچو نایم ز لبت می چشم و می نالم
کم زنم تا نکند کس طمع انبازی
نای اگر ناله کند لیک از او بوی لبت
برسد سوی دماغ و بکند غمازی
تو که می ناله کنی گر نه پی طراری است
از گزافه تو چنین خوش دم و خوش آوازی
نه هر آواز گواه است خبر می آرد
این خبر فهم کن ار همنفس آن رازی
ای دل از خویش و از اندیشه تهی شو زیرا
نی تهی گشت از آن یافت ز وی دمسازی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *