+ - x
 » از همین شاعر
 آخر بشنید آن مه آه سحر ما را
 سی و یکم
 بخش دوازدهم
 روزن دل! آه چه خوش روزنی
 گر نه شکار غم دلدارمی
 حدی نداری در خوش لقایی
 بیا بیا که شدم در غم تو سودایی
 اگر تو یار نداری چرا طلب نکنی
 جای دگر بوده ای زانک تهی روده ای
 رویش ندیده پس مکنیدم ملامتی

 » بیشتر بخوانید...
 لبت انجیر خُلم و توتِ یاقوتی خنجان را
 طعنه ساز
 ماسک
 دارم امید عاطفتی از جناب دوست
 لحظه های گم شده
 احتفال وضع
 نیزه خورشید
 این عقل که در ره سعادت پوید
 دیر است که دلدار پیامی نفرستاد
 آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نی تو شکلی دگری سنگ نباشی تو زری
سنگ هم بوی برد نیز که زیباگهری
دل نهادم که به همسایگیت خانه کنم
که بسی نادر و سبز و تر و عالی شجری
سبزه ها جمله در این سبزی تو محو شوند
من چه گویم که تری تو نماند به تری
گر چه چون شیر و شکر با همه آمیخته ای
هیچ عقلی نپذیرد ز تو که زین نفری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *