+ - x
 » از همین شاعر
 هین کژ و راست می روی باز چه خورده ای بگو
 از دار ملک لم یزل ای شاه سلطان آمدی
 چنان گشتم ز مستی و خرابی
 شاها بکش قطار که شهوار می کشی
 بگشای چشم خود که از آن چشم روشنیم
 چو آمد روی مه رویم کی باشم من که باشم من
 اینک آن انجم روشن که فلک چاکرشان
 هشتم
 ای ز هجرانت زمین و آسمان بگریسته
 ابصرت روحی ملیحا زلزلت زلزالها

 » بیشتر بخوانید...
 اگر دوباره نیایی
 هوای من
 کوچه گرد
 در آغوشت شبی گر خفته باشم
 بی یار و بی دیارم، فوج علم ندارم
 تکت لاتری
 به حیرت آینه پرداختند روی تو را
 ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه
 خم زلف تو دام کفر و دین است
 معجزه نیست جان من! شعبده بازی میکند

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

بوی مشکی در جهان افکنده ای
مشک را در لامکان افکنده ای
صد هزاران غلغله زین بوی مشک
در زمین و آسمان افکنده ای
از شعاع نور و نار خویشتن
آتشی در عقل و جان افکنده ای
از کمال لعل جان افزای خویش
شورشی در بحر و کان افکنده ای
تو نهادی قاعده عاشق کشی
در دل عاشق کشان افکنده ای
صد هزاران روح رومی روی را
در میان زنگیان افکنده ای
با یقین پاکشان بسرشته ای
چونشان اندر گمان افکنده ای
چون به دست خویششان کردی خمیر
چونشان در قید نان افکنده ای
هم شکار و هم شکاری گیر را
زیر این دام گران افکنده ای
پردلان را همچو دل بشکسته ای
بی دلان را در فغان افکنده ای
جان سلطان زادگان را بنده وار
پیش عقل پاسبان افکنده ای


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *