+ - x
 » از همین شاعر
 یاران سحر خیزان تا صبح کی دریابد
 چو آن کان کرم ما را شکارست
 شرح دهم من که شب از چه سیه دل بود
 شیر خدا بند گسستن گرفت
 اگر درد مرا درمان فرستی
 ای در ما را زده شمع سرایی درآ
 آن آتشی که داری در عشق صاف و ساده
 پایی به میان درنه تا عیش ز سر گیرم
 سیر گشتم ز نازهای خسان
 ای خفته به یاد یار برخیز

 » بیشتر بخوانید...
 ز فسانهٔ لب خامش که رسید مژده به گوش ما
 محبت بسکه پر کرد از وفا جان و تن ما را
 زیر زنجیر، ای مبارز خلق
 مجال
 سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ
 بنفشه زلف من ای سر و قد نسرین تن
 گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر
 تعبیر بی خوابی
 تو صبحهای بهاری پرنده گان تو ام
 نگویی بهر دنیا گریه کردم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

بوی مشکی در جهان افکنده ای
مشک را در لامکان افکنده ای
صد هزاران غلغله زین بوی مشک
در زمین و آسمان افکنده ای
از شعاع نور و نار خویشتن
آتشی در عقل و جان افکنده ای
از کمال لعل جان افزای خویش
شورشی در بحر و کان افکنده ای
تو نهادی قاعده عاشق کشی
در دل عاشق کشان افکنده ای
صد هزاران روح رومی روی را
در میان زنگیان افکنده ای
با یقین پاکشان بسرشته ای
چونشان اندر گمان افکنده ای
چون به دست خویششان کردی خمیر
چونشان در قید نان افکنده ای
هم شکار و هم شکاری گیر را
زیر این دام گران افکنده ای
پردلان را همچو دل بشکسته ای
بی دلان را در فغان افکنده ای
جان سلطان زادگان را بنده وار
پیش عقل پاسبان افکنده ای


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *