+ - x
 » از همین شاعر
 صد سال اگر گریزی و نایی بتا به پیش
 چه افسردی در آن گوشه چرا تو هم نمی گردی
 روزی خوشست رویت از نور روز خوشتر
 بعد از سماع گویی کان شورها کجا شد
 ای میرآب بگشا آن چشمه روان را
 ز صبحگاه فتادم به دست سرمستی
 ز رویت دسته ی گل می توان کرد
 بشنیده بدم که جان جانی
 پیشتر آ روی تو جز نور نیست
 سرکه هفت ساله را از لب او حلاوتی

 » بیشتر بخوانید...
 وقت سحر است خیز ای طرفه پسر
 عشق من عاشقم باش
 یک نان به دو روز اگر بود حاصل مرد
 زیر زنجیر، ای مبارز خلق
 دلم رمیده شد و غافلم من درویش
 جهنم است، جهنم نه نیمروزانست
 فشاند محمل نازت گل چه رنگ به صحرا
 تا من اسیر حلقهء آن گوش گشته ام
 در خواب بدم مرا خردمندی گفت
 همصدایی

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

بوی مشکی در جهان افکنده ای
مشک را در لامکان افکنده ای
صد هزاران غلغله زین بوی مشک
در زمین و آسمان افکنده ای
از شعاع نور و نار خویشتن
آتشی در عقل و جان افکنده ای
از کمال لعل جان افزای خویش
شورشی در بحر و کان افکنده ای
تو نهادی قاعده عاشق کشی
در دل عاشق کشان افکنده ای
صد هزاران روح رومی روی را
در میان زنگیان افکنده ای
با یقین پاکشان بسرشته ای
چونشان اندر گمان افکنده ای
چون به دست خویششان کردی خمیر
چونشان در قید نان افکنده ای
هم شکار و هم شکاری گیر را
زیر این دام گران افکنده ای
پردلان را همچو دل بشکسته ای
بی دلان را در فغان افکنده ای
جان سلطان زادگان را بنده وار
پیش عقل پاسبان افکنده ای


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *