+ - x
 » از همین شاعر
 سوخت یکی جهان به غم آتش غم پدید نی
 هر شب و هر سحر تو را من به دعا بخواستم
 مرحبا ای پرده تو آن پرده ای
 آنک عکس رخ او راه ثریا بزند
 به من نگر که منم مونس تو اندر گور
 ای از تو من برسته ای هم توام بخورده
 هله ای پری شب رو که ز خلق ناپدیدی
 چون ز صورت برتر آمد آفتاب و اخترم
 چهل و دوم
 بیا که عاشق ماهست وز اختران پیداست

 » بیشتر بخوانید...
 نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر
 یک دامن بهار
 هر دم چو توپ می زندم پشت پای وای
 ای درد تو آرام دل من
 کجا الوان نعمت زین بساط آسان شود پیدا
 دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
 صبحگاه مراد
 خدنگ آه بشنفم بکف کمال هلال
 دكمه دكمه می شرمم چاك سینه هایت را
 لاله دیدم روی زیبا توام آمد بیاد

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

بوی مشکی در جهان افکنده ای
مشک را در لامکان افکنده ای
صد هزاران غلغله زین بوی مشک
در زمین و آسمان افکنده ای
از شعاع نور و نار خویشتن
آتشی در عقل و جان افکنده ای
از کمال لعل جان افزای خویش
شورشی در بحر و کان افکنده ای
تو نهادی قاعده عاشق کشی
در دل عاشق کشان افکنده ای
صد هزاران روح رومی روی را
در میان زنگیان افکنده ای
با یقین پاکشان بسرشته ای
چونشان اندر گمان افکنده ای
چون به دست خویششان کردی خمیر
چونشان در قید نان افکنده ای
هم شکار و هم شکاری گیر را
زیر این دام گران افکنده ای
پردلان را همچو دل بشکسته ای
بی دلان را در فغان افکنده ای
جان سلطان زادگان را بنده وار
پیش عقل پاسبان افکنده ای


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *