+ - x
 » از همین شاعر
 تو را پندی دهم ای طالب دین
 برخیز که صبح است و صبوح است و سکاری
 ای جان تو جانم را از خویش خبر کرده
 رفتم تصدیع از جهان بردم
 از رسن زلف تو خلق به جان آمدند
 چند از این راه نو روزگار
 دل بی لطف تو جان ندارد
 آنکه چون ابر خواند کف ترا
 هر کجا که پا نهی ای جان من
 تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماری

 » بیشتر بخوانید...
 شبنم جانست امشب نم رياحين مرا
 قلب آرزو
 آن غالیه خط گر سوی ما نامه نوشتی
 شبانه
 خانه - مرد
 پرچو شدم
 پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
 مساحت رنج
 فنا ممات، تمام بقا حيات مدام است
 مسلمان را همین عرفان و ادراک

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

باوفا یارا جفا آموختی
این جفا را از کجا آموختی
کو وفاهای لطیفت کز نخست
در شکار جان ما آموختی
هر کجا زشتی جفاکاری رسید
خوبیش دادی وفا آموختی
ای دل از عالم چنین بیگانگی
هم ز یار آشنا آموختی
جانت گر خواهد صنم گویی بلی
این بلی را زان بلا آموختی
عشق را گفتم فروخوردی مرا
این مگر از اژدها آموختی
آن عصای موسی اژدرها بخورد
تو مگر هم زان عصا آموختی
ای دل ار از غمزه اش خسته شدی
از لبش آخر دوا آموختی
شکر هشتی و شکایت می کنی
از یکی باری خطا آموختی
زان شکرخانه مگو الا که شکر
آن چنان کز انبیا آموختی
این صفا را از گله تیره مکن
کاین صفا از مصطفی آموختی
هر چه خلق آموختت زان لب ببند
جمله آن شو کز خدا آموختی
عاشقا از شمس تبریزی چو ابر
سوختی لیکن ضیا آموختی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *