+ - x
 » از همین شاعر
 چهره زرد مرا بین و مرا هیچ مگو
 آب حیوان باید مر روح فزایی را
 مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد
 اگر شد سود و سرمایه چه غمگینی چو من هستم
 از دفتر عمر ما یکتا ورقی مانده ست
 جانا تو بگو رمزی از آتش همراهی
 غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند
 ای هفت دریا گوهر عطا کن
 تو چه دانی که ما چه مرغانیم
 اگر درآید ناگه صنم زهی اقبال

 » بیشتر بخوانید...
 از عموهایت
 بر گور بوسه ها
 آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
 مرا در سینه فریادیست
 پس از مدتی اندوهیدن
 دلم رمیده لولی وشیست شورانگیز
 شور نوا
 گداز سعی دلیل است جستجوی تو را
 هرچه اندوخته بودم همه لا يحصل بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عاقبت از عاشقان بگریختی
وز مصاف ای پهلوان بگریختی
سوی شیران حمله بردی همچو شیر
همچو روبه از میان بگریختی
قصد بام آسمان می داشتی
از میان نردبان بگریختی
تو چگونه دارویی هر درد را
کز صداع این و آن بگریختی
پس روی انبیا چون می کنی
چون ز تهدید خسان بگریختی
مرده رنگی و نداری زندگی
مرده باشی چون ز جان بگریختی
دستمزد شادمانی صبر توست
رو که وقت امتحان بگریختی
صبر می کن در حصار غم کنون
چون ز بانگ پاسبان بگریختی
کی ببینی چشم تیرانداز را
چون ز تیر خرکمان بگریختی
زخم تیغ و تیر چون خواهی کشید
چون تو از زخم زبان بگریختی
رو خمش کن بی نشانی خامشی است
پس چرا سوی نشان بگریختی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *