+ - x
 » از همین شاعر
 در میان جان نشین کامروز جان دیگری
 برون کن سر که جان سرخوشانی
 ای مرغ آسمانی آمد گه پریدن
 برخیز و صبوح را برنجان
 عید نمای عید را ای تو هلال عید من
 آن به که مرا تمکین نکنی
 سفر کردم به هر شهری دویدم
 اگر مرا تو ندانی بپرس از شب تاری
 پایی به میان درنه تا عیش ز سر گیرم
 ای مبدعی که سگ را بر شیر می فزایی

 » بیشتر بخوانید...
 چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش
 بنوش باده ز دست نگار من که حلالست
 غزل بی ناموس
 بادراه
 شراب و عیش نهان چیست کار بی بنیاد
  تا ذات نهاده در صفائیم همه
 مرغ باران
 قرضداران
 غبار
 تو صبحهای بهاری پرنده گان تو ام

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عاقبت از عاشقان بگریختی
وز مصاف ای پهلوان بگریختی
سوی شیران حمله بردی همچو شیر
همچو روبه از میان بگریختی
قصد بام آسمان می داشتی
از میان نردبان بگریختی
تو چگونه دارویی هر درد را
کز صداع این و آن بگریختی
پس روی انبیا چون می کنی
چون ز تهدید خسان بگریختی
مرده رنگی و نداری زندگی
مرده باشی چون ز جان بگریختی
دستمزد شادمانی صبر توست
رو که وقت امتحان بگریختی
صبر می کن در حصار غم کنون
چون ز بانگ پاسبان بگریختی
کی ببینی چشم تیرانداز را
چون ز تیر خرکمان بگریختی
زخم تیغ و تیر چون خواهی کشید
چون تو از زخم زبان بگریختی
رو خمش کن بی نشانی خامشی است
پس چرا سوی نشان بگریختی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *