+ - x
 » از همین شاعر
 بگو به گوش کسانی که نور چشم منند
 در عشق قدیم سال خوردیم
 جان پیش تو هر ساعت می ریزد و می روید
 ز هر چیزی ملول است آن فضولی
 هر که بهر تو انتظار کند
 اندر شکست جان شد پیدا لطیف جانی
 بهر شهوت جان خود را می دهی همچون ستور
 آن خواجه را در کوی ما در گل فرو رفتست پا
 بر چشمه ضمیرت کرد آن پری وثاقی
 ای دلزار محنت و بلا داری

 » بیشتر بخوانید...
 ریختم با نوجوانی باز طرح زندگانی
 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
 مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند
 وقت سحر است خیز ای مایه ناز
 بزن دفی که مرا با شرار وصل کند
 تا،دل ازنام تو،بامن دم زند
 من آمدم به خانه ات ،مادر کجای تو
 چو بلبل نالهٔ زاری نداری
 گر شاخ بقا ز بیخ بختت رست است
 ای بسا ناجی که خود جلاد بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آفتابا سوی مه رویان شدی
چرخ را چون ذره ها برهم زدی
آتشی در کفر و ایمان شعله زد
چون بگستردی تو دین بیخودی
پست و بالا عشق پر شد همچو بحر
چشمه چشمه جوش جوش سرمدی
عالمی پرآتش عشاق بود
بر سر آتش تو آتش آمدی
هر سحرگه پیش قانون های تو
سجده آرد دین پاک احمدی
بی وجودی گر تو را نقصان نهد
بی وجودان را چه نیکی یا بدی
خاک پای شمس تبریزی ببوس
تا برآری سر ز سعد و اسعدی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *