+ - x
 » از همین شاعر
 زهی بزم خداوندی زهی می های شاهانه
 من ز وصلت چون به هجران می روم
 در پرده دل بنگر صد دختر آبستان
 ای حیله هات شیرین تا کی مرا فریبی
 سی و هفتم
 جفا از سر گرفتی یاد می دار
 آمد خیال خوش که من از گلشن یار آمدم
 لطفی نماند کان صنم خوش لقا نکرد
 گه چرخ زنان همچون فلکم
 تنت زین جهان است و دل زان جهان

 » بیشتر بخوانید...
 چو از دل عشق رفت آزار آید
 بسکه وحشت کرده است آزاد، مجنون مرا
 فریاد می زنم كه ای آدم ها! در نطفه بسته اند دهانم را
 موج زن هر طرف دريای حسن يار ماست
 ای از بنفشه ساخته گلبرگ را نقاب
 حیرت پرست
 از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
 سحر از پی ندارد شام غمگینی که من دارم
 بگويم صاف ميخواهد دلم رطل خيالی را
 آسمان بارانیست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ساقی این جا هست ای مولا بلی
ره دهد ما را بر آن بالا بلی
پیش آن لب های آری گوی او
بنده گردد شکر و حلوا بلی
هست چشمش قلزم مستی نعم
هست جعدش مایه سودا بلی
این همه بگذشت آن سرو سهی
خوش برآید همچو گل با ما بلی
چون بخسبم زیر سایه نخل او
من شوم شیرینتر از خرما بلی
هم عسس هم دزد ای جان هر شبی
سیم دزدد زان قمرسیما بلی
چون برآید آفتاب روی او
دزد گردد عاجز و رسوا بلی
ناشتاب آن کس که او حلوا خورد
در دماغ او کند صفرا بلی
بس کن آن کس کو سری پنهان کند
روید از سر گلشن اخفی بلی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *