+ - x
 » از همین شاعر
 تو جان و جهانی کریما مرا
 ای تو ولی احسان دل ای حسن رویت دام دل
 برگذری درنگری جز دل خوبان نبری
 هر اول روز ای جان صد بار سلام علیک
 آخر مراعاتی بکن مر بی دلان را ساعتی
 ز هدهدان تفکر چو در رسید نشانش
 بگویم مثالی از این عشق سوزان
 نقش بند جان که جان ها جانب او مایلست
 اینک آن مرغان که ایشان بیضه ها زرین کنند
 ای هوس های دلم بیا! بیا! بیا! بیا!

 » بیشتر بخوانید...
 قصه کن! صد قصه کن اما مگو آن قصه را
 فقط و فقط تو را
 کبک
 ترا یک مشت میخواهم
 کافرم گر مخمل و سنجاب می باید مرا
 مرد درخت
 دریا
 ندیدم مهربان دلهای از انصاف خالی را
 بوصل یار اگر در می گرفتم
 هر سبزه که برکنار جوئی رسته است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ساقی این جا هست ای مولا بلی
ره دهد ما را بر آن بالا بلی
پیش آن لب های آری گوی او
بنده گردد شکر و حلوا بلی
هست چشمش قلزم مستی نعم
هست جعدش مایه سودا بلی
این همه بگذشت آن سرو سهی
خوش برآید همچو گل با ما بلی
چون بخسبم زیر سایه نخل او
من شوم شیرینتر از خرما بلی
هم عسس هم دزد ای جان هر شبی
سیم دزدد زان قمرسیما بلی
چون برآید آفتاب روی او
دزد گردد عاجز و رسوا بلی
ناشتاب آن کس که او حلوا خورد
در دماغ او کند صفرا بلی
بس کن آن کس کو سری پنهان کند
روید از سر گلشن اخفی بلی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *