+ - x
 » از همین شاعر
 چو در رسید ز تبریز شمس دین چو قمر
 با چنین رفتن به منزل کی رسی
 دل را ز من بپوشی یعنی که من ندانم
 برآ بر بام و اکنون ماه نو بین
 یک جام ز صد هزار جان به
 آن خواجه خوش لقا چه دارد
 ای خدایی که مفرح بخش رنجوران تویی
 عرض لشکر می دهد مر عاشقان را عشق یار
 یا مخجل البدر اشرقنا بلالا
 الا ای رو ترش کرده که تا نبود مرا مدخل

 » بیشتر بخوانید...
 قماش و نقره و لعل و گهر چیست؟
 گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
 بازگشت
 چون لاله به نوروز قدح گیر بدست
 کلاه های سفید و کله های سیاه
 مشنو سخن از زمانه ساز آمدگان
 گویند مرا که دوزخی باشد مست
 گر من از سرزنش مدعیان اندیشم
 نی برای دین و نی از بهر دنیا سوختم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از دلبر نهانی گر بوی جان بیابی
در صد جهان نگنجی گر یک نشان بیابی
چون مهر جان پذیری بی لشکری امیری
هم ملک غیب گیری هم غیب دان بیابی
گنجی که تو شنیدی سودای آن گزیدی
گر در زمین ندیدی در آسمان بیابی
در عشق اگر امینی ای بس بتان چینی
هم رایگان ببینی هم رایگان بیابی
در آینه مبارک آن صاف صاف بی شک
نقش بهشت یک یک هم در جهان بیابی
چون تیر عشق خستت معشوق کرد مستت
گر جان بشد ز دستت صد همچنان بیابی
قفل طلسم مشکل سهلت شود به حاصل
گر از وساوس دل یک دم امان بیابی
درهم شکن بتان را از بهر شاه جان را
تا نقش بند آن را اندر عیان بیابی
تبریز در محقق از شمس ملت و حق
در رمزهای مطلق صد ترجمان بیابی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *