+ - x
 » از همین شاعر
 عقل دریابد تو را یا عشق یا جان صفا
 بگردان ساقیا آن جام دیگر
 گر چه بسی نشستم در نار تا به گردن
 لاله ستانست از عکس تو هر شوره ای
 چه باشد گر چو عقل و جان نخسبی
 در عشق قدیم سال خوردیم
 به من نگر که منم مونس تو اندر گور
 جان ما را هر نفس بستان نو
 چو مرا ز عشق کهنه صنما به یاد دادی
 آن سو مرو این سو بیا ای گلبن خندان من

 » بیشتر بخوانید...
 خیال
 باز امشب ای ستاره تابان نیامدی
 از نفرتی لبریز
 گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی
 شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
 آینگی
 چشمان تاریک
 یک کوچه ی باران زده...
 فرق کيوان پايمالم شد چو پوشيدم پلاس
 نقاشی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای کرده رو چو سرکه چه گردد ار بخندی
والله ز سرکه رویی تو هیچ بر نبندی
تلخی ستان شکر ده سیلی بنوش و سر ده
خندان بمیر چون گل گر ز آنک ارجمندی
چون مو شده ست آن مه در خنده است و قهقه
چت کم شود که گه گه از خوی ماه رندی
بشکفته است شوره تو غوره ای و غوره
آخر تو جان نداری تا چند مستمندی
با کان غم نشینی شادی چگونه بینی
از موش و موش خانه کی یافت کس بلندی
بالای چرخ نیلی یابند جبرئیلی
وز خاک پای پاکان یابند بی گزندی
زان رنگ روی و سیما اسرار توست پیدا
کاندر کدام کویی چه یار می پسندی
چون چشم می گشاید در چشم می نماید
گر ز آنک ریش گاوی ور شیر هوشمندی
قارون مثال دلوی در قعر چه فروشد
عیسی به بام گردون بنمود خوش کمندی
گر دلو سر برآرد جز آب چه ندارد
پاره شود بپوسد در ظلمت و نژندی
ای لولیان لالا بالا پریده بالا
وارسته زین هیولا فارغ ز چون و چندی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *