+ - x
 » از همین شاعر
 از لب یار شکر را چه خبر
 قلم از عشق بشکند چو نویسد نشان تو
 به باغ بلبل از این پس نوای ما گوید
 بیا ای زیرک و بر گول می خند
 معده را پر کرده ای دوش از خمیر و از فطیر
 جز جانب دل به دل نیاییم
 ساقیا ساقیا روا داری
 مرا گویی که رایی من چه دانم
 مگر دانید با دلبر به حق صحبت و یاری
 قومی که بر براق بصیرت سفر کنند

 » بیشتر بخوانید...
 نگر خود را بچشم محرمانه
 الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
 جلوه ساقی
 بسيار کنج و کاو مکن اختيار نيست
 خوشا آندل که از غم بهره ور بی
 شنیدم مرگ با یزدان چنین گفت
 مادر
 بعد از هزار سال دلم را بلد نشد
 سرنوشت رأی
 زلف او برده قرار خاطر از من یادگاری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای کرده رو چو سرکه چه گردد ار بخندی
والله ز سرکه رویی تو هیچ بر نبندی
تلخی ستان شکر ده سیلی بنوش و سر ده
خندان بمیر چون گل گر ز آنک ارجمندی
چون مو شده ست آن مه در خنده است و قهقه
چت کم شود که گه گه از خوی ماه رندی
بشکفته است شوره تو غوره ای و غوره
آخر تو جان نداری تا چند مستمندی
با کان غم نشینی شادی چگونه بینی
از موش و موش خانه کی یافت کس بلندی
بالای چرخ نیلی یابند جبرئیلی
وز خاک پای پاکان یابند بی گزندی
زان رنگ روی و سیما اسرار توست پیدا
کاندر کدام کویی چه یار می پسندی
چون چشم می گشاید در چشم می نماید
گر ز آنک ریش گاوی ور شیر هوشمندی
قارون مثال دلوی در قعر چه فروشد
عیسی به بام گردون بنمود خوش کمندی
گر دلو سر برآرد جز آب چه ندارد
پاره شود بپوسد در ظلمت و نژندی
ای لولیان لالا بالا پریده بالا
وارسته زین هیولا فارغ ز چون و چندی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *