+ - x
 » از همین شاعر
 ببردی دلم را بدادی به زاغان
 ای جان گذرکرده از این گنبد ناری
 اگر خواهی مرا می در هوا کن
 گر ندید آن شاد جان این گلستان را شاد چیست
 به گرد تو چو نگردم به گرد خود گردم
 بیست و هفتم
 ای ساقی جان پر کن آن ساغر پیشین را
 به پیش باد تو ما همچو گردیم
 این خانه که پیوسته در او بانگ چغانه ست
 ای دلی کز گلشکر پرورده ای

 » بیشتر بخوانید...
 گر بود يار يارم، نامهربان نمی شد
 ز آن می که حیات جاودانیست بخور
 حریف ضرب او مرد تمام است
 گرد راه
 بدخشانم
 گر می فروش حاجت رندان روا کند
 نیایش
  این چهره ی روز گار است
 ربايد غم ز دلها نام جان افزای ميخانه
 سیمرغ های بی آشیانه ی البرز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

زان خاک تو شدم تا بر من گهر بباری
چون موی از آن شدم من تا تو سرم بخاری
زان دست شستم از خود تا دست من تو گیری
زان چون خیال گشتم تا در دلم گذاری
زان روز و شب دریدم در عاشقی گریبان
تا تو ز مشرق دل چون مه سری برآری
زان اشکبار گشتم چون ابر در بهاران
تا نوبهار حسنت بر من کند بهاری
حمال آن امانت کان را فلکت نپذرفت
گشتم به اعتمادی کز لطف توست یاری
شاها به حق آنک بر لوح سینه هر دم
از بهر بت پرستان نوصورتی نگاری
بنمای صورتی را کان لوح درنگنجد
تا بت پرست و بتگر یابند رستگاری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *