+ - x
 » از همین شاعر
 من نشستم ز طلب وین دل پیچان ننشست
 ز صبحگاه فتادم به دست سرمستی
 افندس مسین کاغا یومیندن
 ای لولیان ای لولیان یک لولیی دیوانه شد
 ما ز بالاییم و بالا می رویم
 سیبکی نیم سرخ و نیمی زرد
 آن شمع چو شد طرب فزایی
 دل با دل دوست در حنین باشد
 مست گشتم ز ذوق دشنامش
 من سرخوش و تو دلخوش غم بی دل و بی سر به

 » بیشتر بخوانید...
 همای اوج سعادت به دام ما افتد
 چه خوب است سگ جای انسان بروید
 روزی ست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد
 با هوش پدر
 افسوس که نامه جوانی طی شد
 چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد
 رموز وادی ايمن بياموز
 هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک
 سر زلفت به هر کس تار دارد
 تا چند حدیث پنج و چار ای ساقی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

زان خاک تو شدم تا بر من گهر بباری
چون موی از آن شدم من تا تو سرم بخاری
زان دست شستم از خود تا دست من تو گیری
زان چون خیال گشتم تا در دلم گذاری
زان روز و شب دریدم در عاشقی گریبان
تا تو ز مشرق دل چون مه سری برآری
زان اشکبار گشتم چون ابر در بهاران
تا نوبهار حسنت بر من کند بهاری
حمال آن امانت کان را فلکت نپذرفت
گشتم به اعتمادی کز لطف توست یاری
شاها به حق آنک بر لوح سینه هر دم
از بهر بت پرستان نوصورتی نگاری
بنمای صورتی را کان لوح درنگنجد
تا بت پرست و بتگر یابند رستگاری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *