+ - x
 » از همین شاعر
 با آنک از پیوستگی من عشق گشتم عشق من
 چون خانه روی ز خانه ما
 از آن مایی ای مولا اگر امروز اگر فردا
 عاشق آن قند تو جان شکرخای ماست
 گرم درآ و دم مده ساقی بردبار من
 عقل از کف عشق خورد افیون
 آخر از هجران به وصلش در رسیدستی دلا
 پیش چنین ماه رو گیج شدن واجبست
 آمد شهر صیام سنجق سلطان رسید
 هر که بهر تو انتظار کند

 » بیشتر بخوانید...
 کَلفَهشنگ
 راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
 مرهون بعثت
 عاشقانه
 در بهار درد نخل غم مرا سرسبزارانست
 لعنت
 به خانه گریه می كردم گرفت آیینه « سازم » را
 لگد
 به شهبازان قربش آشيان بی آشيانی ها
 چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر روشنی تو یارا یا خود سیه ضمیری
در هر دو حال خود را از یار وانگیری
پا واگرفتن تو هر دو ز حال کفر است
صد کفر بیش باشد در عاشقان نفیری
پاکت شود پلیدی چون از صنم بریدی
گردد پلید پاکی چون غرقه در غدیری
دنبال شیر گیری کی بی کباب مانی
کی بی نوا نشینی چون صاحب امیری
بگذار سر بد را پنهان مکن تو خود را
در زیرکی چو مویی پیدا میان شیری
خوردی تو زهر و گفتی حق را از این چه نقصان
حق بی نیاز باشد وز زهر تو بمیری
زیر درخت خرما انداز همچو مریم
گر کاهلی به غایت ور نیز سست پیری
از سایه های خرما شیرین شوی چو خرما
وز پختگی خرما تو پختگی پذیری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *