+ - x
 » از همین شاعر
 اگر تو مست وصالی رخ تو ترش چراست
 می تلخی که تلخی ها بدو گردد همه شیرین
 خاک آن کس شو که آب زندگانش روشنست
 نحن الی سیدنا راجعون
 دل دی خراب و مست و خوش هر سو همی افتاد از او
 در سفر هوای تو بی خبرم به جان تو
 امروز گزافی ده آن باده نابی را
 مرا اگر تو نخواهی منت به جان خواهم
 زهی حلاوت پنهان در این خلای شکم
 تشنه خویش کن مده آبم

 » بیشتر بخوانید...
 باران شرر ز ابر بصر لرزد و ريزد
 ظاهرشاه در حدیث رفتگان
 در دبستان بهر تحصيليم ما
 حيرت افزا صوت رحمانی شنو
 دیریست ترا ای گل خودروی ندیدم
 نخست درگهء رند فلک جناب ببوس
 ز آن می که حیات جاودانیست بخور
 آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
 صوفی بیا که آینه صافیست جام را
 آیینه ها

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر روشنی تو یارا یا خود سیه ضمیری
در هر دو حال خود را از یار وانگیری
پا واگرفتن تو هر دو ز حال کفر است
صد کفر بیش باشد در عاشقان نفیری
پاکت شود پلیدی چون از صنم بریدی
گردد پلید پاکی چون غرقه در غدیری
دنبال شیر گیری کی بی کباب مانی
کی بی نوا نشینی چون صاحب امیری
بگذار سر بد را پنهان مکن تو خود را
در زیرکی چو مویی پیدا میان شیری
خوردی تو زهر و گفتی حق را از این چه نقصان
حق بی نیاز باشد وز زهر تو بمیری
زیر درخت خرما انداز همچو مریم
گر کاهلی به غایت ور نیز سست پیری
از سایه های خرما شیرین شوی چو خرما
وز پختگی خرما تو پختگی پذیری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *