+ - x
 » از همین شاعر
 ای یوسف خوش نام ما، خوش می روی بر بام ما
 سی و پنجم
 آن کز دهن تو رنگ دارد
 باز گردد عاقبت این در بلی
 تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
 چون خیال تو درآید به دلم رقص کنان
 یکی طوطی مژده آور یکی مرغی خوش آوازی
 ز مکر حق مباش ایمن اگر صد بخت بینی تو
 عشوه دادستی که من در بی وفایی نیستم
 گر عاشقی از جان و دل جور و جفای یار کش

 » بیشتر بخوانید...
 بار دیگر گر فرود آرد سری با ما جوانی
 زچشم تو غزل عاشقانه می ریزد
 نارسیده به سکوت
 یک ناگهان
 دل سراپرده محبت اوست
 کس نشد پيدا که در بزمت مرا ياد آورد
 خواهش
 بهار
 به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا
 ای دوستان برای خدا ياد ما کنيد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اندر شکست جان شد پیدا لطیف جانی
چون این جهان فروشد وا شد دگر جهانی
بازار زرگران بین کز نقد زر چه پر شد
گر چه ز زخم تیشه درهم شکست کانی
تا تو خمش نکردی اندیشه گرد نامد
وا شد دهان دل چون بربسته شد دهانی
چندین هزار خانه کی گشت از زمانه
تا در دل مهندس نقشش نشد نهانی
سری است زان نهانتر صد نقش از آن مصور
در خاطر مهندس و اندر دل فلانی
چون دل صفا پذیرد آن سر جهان بگیرد
وآنگه کسی نمیرد در دور لامکانی
تبریز شمس دین را از لطف لابه ای کن
کز باغ بی زمانی در ما نگر زمانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *