+ - x
 » از همین شاعر
 ای در غم بیهوده رو کم ترکوا برخوان
 بوی مشکی در جهان افکنده ای
 هر کی در او نیست از این عشق رنگ
 به شکرخنده ببردی دل من
 تو آن ماهی که در گردون نگنجی
 ای خواجه نمی بینی این روز قیامت را
 تا به شب ای عارف شیرین نوا
 عشق گزین عشق و در او کوکبه می ران و مترس
 گر جان عاشق دم زند، آتش درین عالم زند
 بار دگر جانب یار آمدیم

 » بیشتر بخوانید...
 آنسوی اضطراب
 ما ز یاران چشم یاری داشتیم
 گفتگویی با دل
 گر علت مرگ را دوا می کردند
 بهار چیست؟
 ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
 شاعر! سپیدی یی که به روی شقیقه است
 صلح کل
 دیوانه نمودم دل فرزانه خود را
 بوی حسرت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

با تو عتاب دارم جانا چرا چنینی
رنجور و ناتوانم نایی مرا ببینی
دیدی که سخت زردم پنداشتی که مردم
آخر چگونه میرد آنک تواش قرینی
یا سیدی و روحی حمت فلم تعدنی
یا صحتی شفایی لم تستمع حنینی
بس احتراز کردم صبر دراز کردم
امروز ناز کردم با اصل نازنینی
امشب چو مه برآید داوود جان بیاید
ای رنج موم گردی گر برج آهنینی
شب بنده را بپرسد وز بی گهی نترسد
شب نیز مست گردد بی نقل و ساتکینی
ای ناله چند ناله افزونتری ز ژاله
بر بنده کمینه تو نیز در کمینی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *