+ - x
 » از همین شاعر
 قلم از عشق بشکند چو نویسد نشان تو
 بیا کامشب بجان بخشی بزلف یار می ماند
 درخت و آتشی دیدم ندا آمد که جانانم
 الا فی الغشق تشریفی و عیدی
 عیش هاتان نوش بادا هر زمان ای عاشقان
 افندس مسین کاغا یومیندن
 کاری نداریم ای پدر جز خدمت ساقی خود
 رفت عمرم در سر سودای دل
 به من نگر که بجز من به هر کی درنگری
 صنما سپاه عشقت به حصار دل درآمد

 » بیشتر بخوانید...
 دیوانه یی در من
 خنده فروش
 بسيار کنج و کاو مکن اختيار نيست
 رموز وادی ايمن بياموز
 ز درد نوش بلا نوش کن تو لای جواب
 ما جهان را سر یک بوتل کنیاک زدیم
 آواز آبشار
 بنگر آن ماه روی باده فروش
 علم کل چيست بگو نقطهء نادانی ما
 کشتند بشر را که سیاست این است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

با تو عتاب دارم جانا چرا چنینی
رنجور و ناتوانم نایی مرا ببینی
دیدی که سخت زردم پنداشتی که مردم
آخر چگونه میرد آنک تواش قرینی
یا سیدی و روحی حمت فلم تعدنی
یا صحتی شفایی لم تستمع حنینی
بس احتراز کردم صبر دراز کردم
امروز ناز کردم با اصل نازنینی
امشب چو مه برآید داوود جان بیاید
ای رنج موم گردی گر برج آهنینی
شب بنده را بپرسد وز بی گهی نترسد
شب نیز مست گردد بی نقل و ساتکینی
ای ناله چند ناله افزونتری ز ژاله
بر بنده کمینه تو نیز در کمینی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *