+ - x
 » از همین شاعر
 دل آتش پذیر از توست برق و سنگ و آهن تو
 هین که منم بر در در برگشا
 ای بر سر و پا گشته داری سر حیرانی
 اندک اندک راه زد سیم و زرش
 افتاد دل و جانم در فتنه طراری
 روی تو چو نوبهار دیدم
 شنو پندی ز من ای یار خوش کیش
 ز اول بامداد سرمستی
 نرد کف تو بردست مرا
 چو سرمست منی ای جان ز درد سر چه غم داری

 » بیشتر بخوانید...
 آدم آهنی
 ای دوست خدا حافظ
 شاهد شکفته مخمور چون شمع صبحگاهی
 کار گل زار شود گر تو به گلزار آئی
 تبعیدگاه
 رسول فجر
 این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
 شوق بی نیاز
 ياد دورانی که از يادی دلم بيتاب بود
 ز بس پرهيز بسيار می کنی يار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

با تو عتاب دارم جانا چرا چنینی
رنجور و ناتوانم نایی مرا ببینی
دیدی که سخت زردم پنداشتی که مردم
آخر چگونه میرد آنک تواش قرینی
یا سیدی و روحی حمت فلم تعدنی
یا صحتی شفایی لم تستمع حنینی
بس احتراز کردم صبر دراز کردم
امروز ناز کردم با اصل نازنینی
امشب چو مه برآید داوود جان بیاید
ای رنج موم گردی گر برج آهنینی
شب بنده را بپرسد وز بی گهی نترسد
شب نیز مست گردد بی نقل و ساتکینی
ای ناله چند ناله افزونتری ز ژاله
بر بنده کمینه تو نیز در کمینی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *