+ - x
 » از همین شاعر
 بنمای رخ كه باغ و گلستانم آرزوست
 پریشان باد پیوسته دل از زلف پریشانش
 یا کالمینا یا حاکمینا
 فخر جمله ساقیانی ساغرت در کار باد
 سلمک الله نیست مثل تو یاری
 مرا هر لحظه منزل آسمانی
 رو بنمودی به تو گر همگی نه جانمی
 تا نلغزی که ز خون راه پس و پیش ترست
 ز مکر حق مباش ایمن اگر صد بخت بینی تو
 مرا پرسی که چونی بین که چونم

 » بیشتر بخوانید...
 گر، دمی ، بوس کفت گردد میسر تیغ را
 شرمندگی
 چون حاصل آدمی در این شورستان
 نیست باک از برق آفت دل به آفت بسته را
 تصویر بغض
 بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
 ساقی ار باده از این دست به جام اندازد
 بقا حسن و فنا اندر مقابل چيست مر آتش
 اشتباه باور
 گلدان

۲.۰
امتیاز: ۲.۰ | مجموع آراء: ۱

می زن سه تا که یکتا گشتم مکن دوتایی
یا پرده رهاوی یا پرده رهایی
بی زیر و بی بم تو ماییم در غم تو
در نای این نوا زن کافغان ز بی نوایی
قولی که در عراق است درمان این فراق است
بی قول دلبری تو آخر بگو کجایی
ای آشنای شاهان در پرده سپاهان
بنواز جان ما را از راه آشنایی
در جمع سست رایان رو زنگله سرایان
کاری ببر به پایان تا چند سست رایی
از هر دو زیرافکند بندی بر این دلم بند
آن هر دو خود یک است و ما را دو می نمایی
گر یار راست کاری ور قول راست داری
در راست قول برگو تا در حجاز آیی
در پرده حسینی عشاق را درآور
وز بوسلیک و مایه بنمای دلگشایی
از تو دوگاه خواهند تو چارگاه برگو
تو شمع این سرایی ای خوش که می سرایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *