+ - x
 » از همین شاعر
 هر کی از نیستی آید به سوی او خبری
 تا به جان مست عشق آن یارم
 باز چه شد تو را دلا باز چه مکر اندری
 باز برآمد ز کوه خسرو شیرین من
 ای ناطق الهی و ای دیده حقایق
 ایا نور رخ موسی مکن اعمی صفورا را
 اندر قمارخانه چون آمدی به بازی
 دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن
 الا ای نقش روحانی چرا از ما گریزانی
 ای شکران ای شکران کان شکر دارم از او

 » بیشتر بخوانید...
 با همه بیگانگی ها آشنای کیستم؟
 دل از امید، خم از می، لب از ترانه تهیست
 چلو
 این روزها درون من از اژدها پُر است
 شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان
 نگاهش نقشبند کافری ها
 ز عشق تو نهانم آشکارست
 بوزینه و انسان
 ای کعبه دری باز به روی دل ما کن
 پنجره

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای آن که مر مرا تو به از جان و دیده ای
در جان من هر آنچ ندیدم تو دیده ای
بگزیده ام ز هجر تو تابوت آتشین
آری به حق آنک مرا تو گزیده ای
گر از بریده خون چکد اینک ز چشم من
خون می چکد که بی سبب از من بریده ای
از چشم من بپرس چرا چشمه گشته ای
وز قد من بپرس که از کی خمیده ای
از جان من بپرس که با کفش آهنین
اندر ره فراق کجاها رسیده ای
این هم بپرس از او که تو در حسن و در جمال
مانند او ز هیچ زبانی شنیده ای
این هم بگو که گر رخ او آفتاب نیست
چون ابر پاره پاره ز هم چون دریده ای
پیداست در دم تو که از ناف مشک خاست
کاندر کدام سبزه و صحرا چریده ای
آنی که دیده ای تو دلا آسمانیی
زیرا ز دلبران زمینی رمیده ای
دانم که دیده ای تو بدین چشم یوسفی
تا تو ترنج و دست ز مستی بریده ای
تبریز و شمس دین و دگرها بهانه هاست
کز وی دو کون را تو خطی درکشیده ای


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *