+ - x
 » از همین شاعر
 نیست بجز دوام جان ز اهل دلان روایتی
 نزدیک توام مرا مبین دور
 افتادم افتادم در آبی افتادم
 نبود چنین مه در جهان ای دل همین جا لنگ شو
 از سقاهم ربهّم بین جمله ی ابرار مست
 مرغ دل پران مبا جز در هوای بیخودی
 امشب عجبست ای جان گر خواب رهی یابد
 سوی لبش هر آنک شد زخم خورد ز پیش و پس
 من اگر پرغم اگر شادانم
 در گذر آمد خیالش گفت جان این است او

 » بیشتر بخوانید...
 تا بر رخ تو نظاره کردم
 سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
 جان چيست؟ آفتاب الوهيت است باز
 تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
 ای یار بی تو زندگی عادت نمی شود
 بخاک طينت شوقم زلال اشک سمندر شد
 این اهل قبور خاک گشتند و غبار
 نزد من به ز وصل هجرانست
 گردن خم نمی کنم

۳.۸
امتیاز: ۳.۸ | مجموع آراء: ۶

ای فصل با باران ما بر ریز بر یاران ما
چون اشک غمخواران ما در هجر دلداران ما
ای چشم ابر این اشک ها می ریز همچون مشک ها
زیرا که داری رشک ها بر ماه رخساران ما
این ابر را گریان نگر وان باغ را خندان نگر
کز لابه و گریه پدر رستند بیماران ما
ابر گران چون داد حق از بهر لب خشکان ما
رطل گران هم حق دهد بهر سبکساران ما
بر خاک و دشت بی نوا گوهرفشان کرد آسمان
زین بی نوایی می کشند از عشق طراران ما
این ابر چون یعقوب من وان گل چو یوسف در چمن
بشکفته روی یوسفان از اشک افشاران ما
یک قطره اش گوهر شود یک قطره اش عبهر شود
وز مال و نعمت پر شود کف های کف خاران ما
باغ و گلستان ملی اشکوفه می کردند دی
زیرا که بر ریق از پگه خوردند خماران ما
بر بند لب همچون صدف مستی میا در پیش صف
تا باز آیند این طرف از غیب هشیاران ما


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

محمد حسینیان:

غزل بسیار زیبایی است که به صورت تصنیف با اجرای محمد گلریز زیباتر هم شده است.اگر آهنگ را گیر آوردید برای داونلود بزارید همه استفاده کنن.




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *