+ - x
 » از همین شاعر
 ما مست شدیم و دل جدا شد
 می بده ای ساقی آخرزمان
 این خانه که پیوسته در او بانگ چغانه ست
 اندرآ ای اصل اصل شادمانی شاد باش
 هلا ساقی بیا ساغر مرا ده
 خویش را چون خار دیدم سوی گل بگریختم
 تو گواه باش خواجه که ز توبه توبه کردم
 ای خیالی که به دل می گذری
 خوش باش که هر که راز داند
 صنما به چشم شوخت که به چشم اشارتی کن

 » بیشتر بخوانید...
 شبی را با من ای ماه سحرخیزان سحرکردی
 روضه خلد برین خلوت درویشان است
 از سرماگک‎های سرخ
 نه خواب باشم و نه كارهای خوب كنم
 ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
 گر دست رسد در سر زلفین تو بازم
 ای جان من بیاد لبت تشنه بر شراب
 نگشته است به پيرايه ام غبار ملال
 به چشم نیمه مست خود به من نگاه می کنی
 مارا به هم که دوخته؟ مارا جدا کنید

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای کاشکی تو خویش زمانی بدانیی
وز روی خوب خویشت بودی نشانیی
در آب و گل تو همچو ستوران نخفتیی
خود را به عیش خانه خوبان کشانیی
بر گرد خویش گشتی کاظهار خود کنی
پنهان بماند زیر تو گنج نهانیی
از روح بی خبر بدیی گر تو جسمیی
در جان قرار داشتیی گر تو جانیی
با نیک و بد بساختیی همچو دیگران
با این و آنیی تو اگر این و آنیی
یک ذوق بودیی تو اگر یک اباییی
یک نوع جوشییی چو یکی قازغانیی
زین جوش در دوار اگر صاف گشتیی
چون صاف گشتگان تو بر این آسمانیی
گویی به هر خیال که جان و جهان من
گر گم شدی خیال تو جان و جهانیی
بس کن که بند عقل شدست این زبان تو
ور نی چو عقل کلی جمله زبانیی
بس کن که دانش ست که محجوب دانشست
دانستیی که شاهی کی ترجمانیی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *