+ - x
 » از همین شاعر
 ای سیرگشته از ما ما سخت مشتهی
 یا ساقی الحی اسمع سالی
 مکن ای دوست غریبم سر سودای تو دارم
 ای همه منزل شده از تو ره بی رهه
 برخیز که جان است و جهان است و جوانی
 مر عاشقان را پند کس هرگز نباشد سودمند
 چو آمد روی مه رویم کی باشم من که باشم من
 در میان ظلمت جان تو نور چیست آن
 گاه چو اشتر در وحل آیی
 آمده ام که تا به خود گوش کشان کشانمت

 » بیشتر بخوانید...
 معاشران ز حریف شبانه یاد آرید
 این كوه هم صدای مرا بی طنین گذاشت
 هزار جهد بکردم که یار من باشی
 شرمید، خنده کرد، سپس گفت: «کودکی؟
 موعظه
 هر کجا آخر نهی نامش بود آنجا نخست
 که خرمن دو جهان يکجو ز خوشهء من
 نگارستان
 بازآی
 یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن دل که گم شده ست هم از جان خویش جوی
آرام جان خویش ز جانان خویش جوی
اندر شکر نیابی ذوق نبات غیب
آن ذوق را هم از لب و دندان خویش جوی
دو چشم را تو ناظر هر بی نظر مکن
در ناظری گریز و ازو آن خویش جوی
نقلست از رسول که مردم معادنند
پس نقد خویش را برو از کان خویش جوی
از تخت تن برون رو و بر تخت جان نشین
از آسمان گذر کن و کیوان خویش جوی
برقی که بر دلت زد و دل بی قرار شد
آن برق را در اشک چو باران خویش جوی
انبان بوهریره وجود توست و بس
هر چه مراد توست در انبان خویش جوی
ای بی نشان محض نشان از کی جویمت
هم تو بجو مرا و به احسان خویش جوی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *