+ - x
 » از همین شاعر
 اگر او ماه منستی شب من روز شدستی
 ای خفته به یاد یار برخیز
 زرگر آفتاب را بسته گاز می کنی
 نوبهارا جان مایی جان ها را تازه کن
 چو دیوم عاشق آن یک پری شد
 حجاب از چشم بگشایی که سبحان الذی اسری
 به خدا میل ندارم نه به چرب و نه به شیرین
 ای عشق که جمله از تو شادند
 خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو
 یار آمد به صلح ای اصحاب

 » بیشتر بخوانید...
 ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
 شرمید، خنده کرد، سپس گفت: «کودکی؟
 تا تار کاکلت دارد به عاشق تارها
 دو توته سروده
 پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود
 دوستی و آشنايی با نکويان مشکل است
 شبی که چشم تو با چشم من مقابل بود
 دل بیمار و خسته ای دارم
 من لاله ی آزادم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن دل که گم شده ست هم از جان خویش جوی
آرام جان خویش ز جانان خویش جوی
اندر شکر نیابی ذوق نبات غیب
آن ذوق را هم از لب و دندان خویش جوی
دو چشم را تو ناظر هر بی نظر مکن
در ناظری گریز و ازو آن خویش جوی
نقلست از رسول که مردم معادنند
پس نقد خویش را برو از کان خویش جوی
از تخت تن برون رو و بر تخت جان نشین
از آسمان گذر کن و کیوان خویش جوی
برقی که بر دلت زد و دل بی قرار شد
آن برق را در اشک چو باران خویش جوی
انبان بوهریره وجود توست و بس
هر چه مراد توست در انبان خویش جوی
ای بی نشان محض نشان از کی جویمت
هم تو بجو مرا و به احسان خویش جوی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *