+ - x
 » از همین شاعر
 صنما گر ز خط و خال تو فرمان آرند
 هیچ می دانی چه می گوید رباب
 بده آن باده جانی که چنانیم همه
 ای تو بداده در سحر از کف خویش باده ام
 اتاک الصوم فی حلل السعود
 بیا ای عارف مطرب چه باشد گر ز خوش خویی
 ایا ساقی تویی قاضی حاجات
 به پیش تو چه زند جان و جان کدام بود
 دریغا کز میان ای یار رفتی
 در جهان گر بازجویی نیست بی سودا سری

 » بیشتر بخوانید...
 قید هستی نیست مانع خاطرآزاده را
 پیوند
 میز
 بسوزد مومن از سوز و جودش
 شاعران راست می گویند
 لحظه های خموش
 کبریت
 شاعر کنار پنجره تنها نشسته بود
 قلمم زاده نیزار غم است
 رگ رگم را جای خون دریای گل جاری شده

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر نفسی از درون دلبر روحانیی
عربده آرد مرا از ره پنهانیی
فتنه و ویرانیم شور و پریشانیم
برد مسلمانیم وای مسلمانیی
گفت مرا می خوری یا چه گمان می بری
کیست برون از گمان جز دل ربانیی
بر سر افسانه رو مست سوی خانه رو
جان بفشان کان نگار کرد گل افشانیی
یک دم ای خوش عذار حال مرا گوش دار
مست غمت را بیار رسم نگهبانیی
عابد و معبود من شاهد و مشهود من
عشق شناس ای حریف در دل انسانیی
کعبه ما کوی او قبله ما روی او
رهبر ما بوی او در ره سلطانیی
خواجه صاحب نظر الحذر از ما حذر
تا ننهد خواجه سر در خطر جانیی
نی غلطم سر بیار تا ببری صد هزار
گل ندمد جز ز خار گنج به ویرانیی
آمد آن شیر من عاشق جان سیر من
در کف او شیشه ای شکل پری خوانیی
گفتم ای روح قدس آخر ما را بپرس
گفت چه پرسم دریغ حال مرا دانیی
مستم و گم کرده راه تن زن و پرسش مخواه
مست چه ام بوی گیر باده جانانیی
کی بود آن ای خدا ما شده از ما جدا
برده قماشات ما غارت سبحانیی
هر کی ورا کار کیست در کف او خارکیست
هر کی ورا یار کیست هست چو زندانیی
کارک تو هم تویی یارک تو هم تویی
هر کی ز خود دور شد نیست بجز فانیی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *