+ - x
 » از همین شاعر
 گر تو خواهی وطن پر از دلدار
 دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان تو
 خیاط روزگار به بالای هیچ مرد
 قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من
 خداوندا چو تو صاحب قران کو
 گر عید وصل تست منم خود غلام عید
 گفتم دوش عشق را ای تو قرین و یار من
 چو اسم شمس دین اسما تو دیدی
 آه که بار دگر آتش در من فتاد
 خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار

 » بیشتر بخوانید...
 الا ای رهگذر
 شکوهٔ جور تو نگشاید دهان زخم را
 تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
 پلک بر هم بگذاریم و زمستان برسد
 آرزو دارم که دل آيينه ی رويت شود
 امروز روز قتل بسر ميرسد مرا
 عشق هرجا شوید از دلها غبار رنگ را
 در ازدحام درد
 بشری اذ السلامه حلت بذی سلم
 دیوانه می رقصد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر نفسی از درون دلبر روحانیی
عربده آرد مرا از ره پنهانیی
فتنه و ویرانیم شور و پریشانیم
برد مسلمانیم وای مسلمانیی
گفت مرا می خوری یا چه گمان می بری
کیست برون از گمان جز دل ربانیی
بر سر افسانه رو مست سوی خانه رو
جان بفشان کان نگار کرد گل افشانیی
یک دم ای خوش عذار حال مرا گوش دار
مست غمت را بیار رسم نگهبانیی
عابد و معبود من شاهد و مشهود من
عشق شناس ای حریف در دل انسانیی
کعبه ما کوی او قبله ما روی او
رهبر ما بوی او در ره سلطانیی
خواجه صاحب نظر الحذر از ما حذر
تا ننهد خواجه سر در خطر جانیی
نی غلطم سر بیار تا ببری صد هزار
گل ندمد جز ز خار گنج به ویرانیی
آمد آن شیر من عاشق جان سیر من
در کف او شیشه ای شکل پری خوانیی
گفتم ای روح قدس آخر ما را بپرس
گفت چه پرسم دریغ حال مرا دانیی
مستم و گم کرده راه تن زن و پرسش مخواه
مست چه ام بوی گیر باده جانانیی
کی بود آن ای خدا ما شده از ما جدا
برده قماشات ما غارت سبحانیی
هر کی ورا کار کیست در کف او خارکیست
هر کی ورا یار کیست هست چو زندانیی
کارک تو هم تویی یارک تو هم تویی
هر کی ز خود دور شد نیست بجز فانیی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *