+ - x
 » از همین شاعر
 نزدیک توام مرا مبین دور
 جهان را بدیدم وفایی ندارد
 خیاط روزگار به بالای هیچ مرد
 ای خدایی که چو حاجات به تو برگیرند
 ای قلب و درست را روایی
 گر هیچ نگارینم بر خلق عیانستی
 روز آن است که ما خویش بر آن یار زنیم
 اندرآ با ما نشان ده راستک
 آن صبح سعادت ها چون نورفشان آید
 آن یار ترش رو را این سوی کشانیدش

 » بیشتر بخوانید...
 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
 شکوهٔ جور تو نگشاید دهان زخم را
 نیست خاکسترما شعله صفت بسترما
 چندان که نگاه می کنم هر سویی
 باغ
 آن­روز به ­من دیدی و خالی شده بودم
 عيش و طرب خوشست و يا درد و غم خوشست؟
 ساقه در بیهوایی
 هرچند گرانی بود اسباب جهان را
 چو بیند روی تو ای نازنین گل

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر نفسی از درون دلبر روحانیی
عربده آرد مرا از ره پنهانیی
فتنه و ویرانیم شور و پریشانیم
برد مسلمانیم وای مسلمانیی
گفت مرا می خوری یا چه گمان می بری
کیست برون از گمان جز دل ربانیی
بر سر افسانه رو مست سوی خانه رو
جان بفشان کان نگار کرد گل افشانیی
یک دم ای خوش عذار حال مرا گوش دار
مست غمت را بیار رسم نگهبانیی
عابد و معبود من شاهد و مشهود من
عشق شناس ای حریف در دل انسانیی
کعبه ما کوی او قبله ما روی او
رهبر ما بوی او در ره سلطانیی
خواجه صاحب نظر الحذر از ما حذر
تا ننهد خواجه سر در خطر جانیی
نی غلطم سر بیار تا ببری صد هزار
گل ندمد جز ز خار گنج به ویرانیی
آمد آن شیر من عاشق جان سیر من
در کف او شیشه ای شکل پری خوانیی
گفتم ای روح قدس آخر ما را بپرس
گفت چه پرسم دریغ حال مرا دانیی
مستم و گم کرده راه تن زن و پرسش مخواه
مست چه ام بوی گیر باده جانانیی
کی بود آن ای خدا ما شده از ما جدا
برده قماشات ما غارت سبحانیی
هر کی ورا کار کیست در کف او خارکیست
هر کی ورا یار کیست هست چو زندانیی
کارک تو هم تویی یارک تو هم تویی
هر کی ز خود دور شد نیست بجز فانیی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *