+ - x
 » از همین شاعر
 داد دهی ساغر و پیمانه را
 ای جان و قوام جمله جان ها
 سر بر گریبان درست صوفی اسرار را
 انا فتحنا عینکم فاستبصروا الغیب البصر
 تو را در دلبری دستی تمامست
 هست مستی که مرا جانب میخانه برد
 امروز شهر ما را صد رونقست و جانست
 جان من و جان تو بستست به همدیگر
 برآمد بر شجر طوطی که تا خطبه شکر گوید
 عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند

 » بیشتر بخوانید...
 از کابل تا دوبی
 دلم من خانه ی یک قرن خون است
 نوبهار دگری می وزد از سوی نفس
 خار غفلت می نشانی در ریاض دل چرا
 اشتباه باور
 زبن وجودی کز عدم شرمنده می گیرد مرا
 کبوتر بچه خود را چه خوش گفت
 طرح یک خالق زن
 تا یک نگه بینم ترا یک عمرت ارمان میکنم
 زندگی آخر سر آید بندگی در کار نیست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آه که دلم برد غمزه های نگاری
شیر شگرف آمد و ضعیف شکاری
هیچ دلی چون نبود خالی از اندوه
درد و غم چون تو یار و دلبر باری
از پی این عشق اشک هاست روانه
خوب شهی آمد و لطیف نثاری
چشم پیاپی چو ابر آب فشاند
تا ننشیند بر آن نیاز غباری
کان شکر آن لبست باد بقایش
تا که نماند حزین و غوره فشاری
نک شب قدرست و بدر کرد عنایت
بر دل هر شب روی ستاره شماری
بی مه او جان چو چرخ زیر و زبر بود
ماهی بی آب را کی دید قراری
خود تو چو عقلی و این جهان همه چون تن
از تن بی عقل کی بیاید کاری
خلعت نو پوش بر زمین و زمانه
خلعت گل یافت از جناب تو خاری
گر نبدی خوی دوست روح فشانی
خود نبدی عاشقی و روح سپاری
خرقه بده در قمارخانه عالم
خوب حریفی و سودناک قماری
بهر کنارش همی کنار گشایم
هیچ کس آن بحر را ندید کناری
تن بزنم تا بگوید آن مه خوش رو
آنک ز حلمش بیافت کوه وقاری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *