+ - x
 » از همین شاعر
 با آنک از پیوستگی من عشق گشتم عشق من
 از این پستی به سوی آسمان شو
 گر عشق بزد راهم ور عقل شد از مستی
 ای کرده رو چو سرکه چه گردد ار بخندی
 سی و چهارم
 گفتی که زیان کنی زیان گیر
 ساقیا گردان کن آخر آن شراب صاف را
 من این ایوان نه تو را نمی دانم نمی دانم
 با آن سبک روحی گل وان لطف شه برگ سمن
 مرغ دلم باز پریدن گرفت

 » بیشتر بخوانید...
 مهتاب مثل مردی، خوابید روی دریا
 خطه ی سبز
 شراب لعل کش و روی مه جبینان بین
 عرض مرا بخدمت آن سيمبر کنيد
 دست الفت
 تو نسیتی که ببینی
 ز شهر فجر پیام آوری ظهور نکرد
 هم میهنم ز چیست که همتا نمی شویم
 به آن مؤمن خدا کاری ندارد
 نه تبار زير و بم آشنا شده دست پرده نواز ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خوشدلم از یار همچنانک تو دیدی
جان پرانوار همچنانک تو دیدی
از چمن یار صد روان مقدس
در گل و گلزار همچنانک تو دیدی
هر کی دلی داشت زین هوس تو ببینش
بی دل و بی کار همچنانک تو دیدی
هر نظری کو بدید روی تو را گشت
خواجه اسرار همچنانک تو دیدی
صورت منصور دانک بود بهانه
برشده بر دار همچنانک تو دیدی
هست بر اومید گلستان تو جان ها
ساخته با خار همچنانک تو دیدی
عشق چو طاووس چون پرید شود دل
خانه پرمار همچنانک تو دیدی
عشق گزین عشق بی حیات خوش عشق
عمر بود بار همچنانک تو دیدی
در دل عشاق فخر و ملک دو عالم
ننگ بود عار همچنانک تو دیدی
عشق خداوند شمس دین که به تبریز
جان کند ایثار همچنانک تو دیدی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *