+ - x
 » از همین شاعر
 ای کار من از تو زر ای سیمبر مستان
 من اگر پرغم اگر شادانم
 جانم به فدا بادا آن را که نمی گویم
 چه باده بود که در دور از بگه دادی
 بیا کامروز ما را روز عیدست
 شنو پندی ز من ای یار خوش کیش
 کسی بگفت ز ما یا از اوست نیکی و شر
 گفتی که زیان کنی زیان گیر
 دیده ها شب فراز باید کرد
 آه که بار دگر آتش در من فتاد

 » بیشتر بخوانید...
 نزد من به ز وصل هجرانست
 بشوق کوی تو ای مهوش عديم مثال
 جیغ هایت بنفس می پیچد گوش هایم درازتر شده اند
 مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
 در باغ
 مه من بخت نکو فال دارد
 هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا
 خودی را نشهٔ من عین هوش است
 ز شهر فجر پیام آوری ظهور نکرد
 ای آنکه نتیجهٔ چهار و هفتی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هیچ می دانی چه می گوید رباب
ز اشک چشم و از جگرهای کباب
پوستی ام دور مانده من ز گوشت
چون ننالم در فراق و در عذاب
چوب هم گوید بدم من شاخ سبز
زین من بشکست و بدرید آن رکاب
ما غریبان فراقیم ای شهان
بشنوید از ما الی الله المأب
هم ز حق رستیم اول در جهان
هم بدو وا می رویم از انقلاب
بانگ ما همچون جرس در کاروان
یا چو رعدی وقت سیران سحاب
ای مسافر دل منه بر منزلی
که شوی خسته به گاه اجتذاب
زانک از بسیار منزل رفته ای
تو ز نطفه تا به هنگام شباب
سهل گیرش تا به سهلی وارهی
هم دهی آسان و هم یابی ثواب
سخت او را گیر کو سختت گرفت
اول او و آخر او او را بیاب
خوش کمانچه می کشد کان تیر او
در دل عشاق دارد اضطراب
ترک و رومی و عرب گر عاشق است
همزبان اوست این بانگ صواب
باد می نالد همی خواند تو را
که بیا اندر پیم تا جوی آب
آب بودم باد گشتم آمدم
تا رهانم تشنگان را زین سراب
نطق آن بادست کبی بوده است
آب گردد چون بیندازد نقاب
از برون شش جهت این بانگ خاست
کز جهت بگریز و رو از ما متاب
عاشقا کمتر ز پروانه نه ای
کی کند پروانه ز آتش اجتناب
شاه در شهرست بهر جغد من
کی گذارم شهر و کی گیرم خراب
گر خری دیوانه شد نک کیر گاو
بر سرش چندان بزن کید لباب
گر دلش جویم خسیش افزون شود
کافران را گفت حق ضرب الرقاب


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *