+ - x
 » از همین شاعر
 ای نو بهار عاشقان داری خبر از یار ما؟
 آن ماه همی تابد بر چرخ و زمین یا نی
 باز در اسرار روم جانب آن یار روم
 سی و هفتم
 شهوت که با تو رانند صدتو کنند جان را
 از انبهی ماهی دریا به نهان گشته
 تو چه دانی که ما چه مرغانیم
 ای خوشا عیشی که باشد ای خوشا نظاره ای
 خاک آن کس شو که آب زندگانش روشنست
 ای عشق کز قدیم تو با ما یگانه ای

 » بیشتر بخوانید...
 الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
 این روزها درون من از اژدها پُر است
 رخت مه را رخ و فرزین نهادست
 عمریست مرا تیره و کاریست نه راست
 موج زن هر طرف دريای حسن يار ماست
 دو یار زیرک و از باده کهن دومنی
 کم کمکی
 جان چيست؟ آفتاب الوهيت است باز
 چه حاجت طول دادن داستان را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هیچ می دانی چه می گوید رباب
ز اشک چشم و از جگرهای کباب
پوستی ام دور مانده من ز گوشت
چون ننالم در فراق و در عذاب
چوب هم گوید بدم من شاخ سبز
زین من بشکست و بدرید آن رکاب
ما غریبان فراقیم ای شهان
بشنوید از ما الی الله المأب
هم ز حق رستیم اول در جهان
هم بدو وا می رویم از انقلاب
بانگ ما همچون جرس در کاروان
یا چو رعدی وقت سیران سحاب
ای مسافر دل منه بر منزلی
که شوی خسته به گاه اجتذاب
زانک از بسیار منزل رفته ای
تو ز نطفه تا به هنگام شباب
سهل گیرش تا به سهلی وارهی
هم دهی آسان و هم یابی ثواب
سخت او را گیر کو سختت گرفت
اول او و آخر او او را بیاب
خوش کمانچه می کشد کان تیر او
در دل عشاق دارد اضطراب
ترک و رومی و عرب گر عاشق است
همزبان اوست این بانگ صواب
باد می نالد همی خواند تو را
که بیا اندر پیم تا جوی آب
آب بودم باد گشتم آمدم
تا رهانم تشنگان را زین سراب
نطق آن بادست کبی بوده است
آب گردد چون بیندازد نقاب
از برون شش جهت این بانگ خاست
کز جهت بگریز و رو از ما متاب
عاشقا کمتر ز پروانه نه ای
کی کند پروانه ز آتش اجتناب
شاه در شهرست بهر جغد من
کی گذارم شهر و کی گیرم خراب
گر خری دیوانه شد نک کیر گاو
بر سرش چندان بزن کید لباب
گر دلش جویم خسیش افزون شود
کافران را گفت حق ضرب الرقاب


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *