+ - x
 » از همین شاعر
 اگر چرخ وجود من ازین گردش فرو ماند
 من اگر پرغم اگر خندانم
 آدمیی، آدمیی، آدمی
 آن کس که تو را بیند وانگه نظرش بر تن
 ای که ز یک تابش تو کوه اُحُد پاره شود
 کجا باشد دورویان را میان عاشقان جایی
 ما آفت جان عاشقانیم
 مه طلعتی و شهره قبایی بدیده ای
 طرب ای بحر اصل آب حیات
 ای روز مبارک و خجسته

 » بیشتر بخوانید...
 ای دلربا چرا دلت از ما گرفته است
 عقلنامه
 سکهء غم که بنام من شيدا زده باز
 چشمان تاریک
 بباد صبحدم شبنم بنالید
 بلبل عشقم و از آن گل خندان گویم
 گشتم دچار گردش دوران کمک، کمک
 نیستی پیشه کن از عالم پندار برآ
 آمد به زیر سایه ی تنهای ام نشست
 با من از ایران بگو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

منم که کار ندارم به غیر بی کاری
دلم ز کار زمانه گرفت بیزاری
ز خاک تیره ندیدم به غیر تاریکی
ز پیر چرخ ندیدم به غیر مکاری
فروگذاشته ای شست دل در این دریا
نه ماهیی بگرفتی نه دست می داری
تو را چه شصت و چه هفتاد چون نخواهی پخت
گلی به دست نداری چه خار می خاری
کلاه کژ بنهی همچو ماه و نورت نیست
برو برو که گرفتار ریش و دستاری
چگونه برقی آخر که کشت می سوزی
چگونه ابری آخر که سنگ می باری
چو صید دام خودی پس چگونه صیادی
چو دزد خانه خویشی چگونه عیاری
اگر چه این همه باشد ولی اگر روزی
خیال یار مرا دیده ای نکو یاری
به ذات پاک خدایی که کارساز همه ست
چو مست کار امیر منی نکوکاری
اگر دو گام پیاده دویدی از پی او
تو یک سواره نه ای تو سپاه سالاری
بگیر دامن عشقی که دامنش گرمست
که غیر او نرهاند تو را ز اغیاری
به یاد عشق شب تیره را به روز آور
چو عشق یاد بود شب کجا بود تاری
تو خفته باشی و آن عشق بر سر بالین
برآوریده دو کف در دعا و در زاری
اگر بگویم باقی بسوزد این عالم
هلا قناعت کردم بس است گفتاری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *