+ - x
 » از همین شاعر
 مسلم آمد یار مرا دل افروزی
 خشمین بر آن کسی شو کز وی گزیر باشد
 ای جان لطیف و ای جهانم
 رفتیم بقیه را بقا باد
 امسی و اصبح بالجوی اتعذب
 عقل دریابد تو را یا عشق یا جان صفا
 چهلم
 آنک چنان می رود ای عجب او جان کیست
 آمد شهر صیام سنجق سلطان رسید
 ای گوش من گرفته تویی چشم روشنم

 » بیشتر بخوانید...
 نور امید
 نماد ترازو
 نه طرح باغ و نه گلشن فکنده اند اینجا
 مارا به هم که دوخته؟ مارا جدا کنید
 با ما شراب از خم حيرت فزا بنوش
 باز کجا ساز سفر می کنی
 باز امشب ای ستاره تابان نیامدی
 من مرگ غفلتم
 دریای خیالیم و نمی نیست در اینجا
 پرکرده جرو لایتجزاکتاب ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

منم که کار ندارم به غیر بی کاری
دلم ز کار زمانه گرفت بیزاری
ز خاک تیره ندیدم به غیر تاریکی
ز پیر چرخ ندیدم به غیر مکاری
فروگذاشته ای شست دل در این دریا
نه ماهیی بگرفتی نه دست می داری
تو را چه شصت و چه هفتاد چون نخواهی پخت
گلی به دست نداری چه خار می خاری
کلاه کژ بنهی همچو ماه و نورت نیست
برو برو که گرفتار ریش و دستاری
چگونه برقی آخر که کشت می سوزی
چگونه ابری آخر که سنگ می باری
چو صید دام خودی پس چگونه صیادی
چو دزد خانه خویشی چگونه عیاری
اگر چه این همه باشد ولی اگر روزی
خیال یار مرا دیده ای نکو یاری
به ذات پاک خدایی که کارساز همه ست
چو مست کار امیر منی نکوکاری
اگر دو گام پیاده دویدی از پی او
تو یک سواره نه ای تو سپاه سالاری
بگیر دامن عشقی که دامنش گرمست
که غیر او نرهاند تو را ز اغیاری
به یاد عشق شب تیره را به روز آور
چو عشق یاد بود شب کجا بود تاری
تو خفته باشی و آن عشق بر سر بالین
برآوریده دو کف در دعا و در زاری
اگر بگویم باقی بسوزد این عالم
هلا قناعت کردم بس است گفتاری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *