+ - x
 » از همین شاعر
 یار نخواهم که بود بدخو و غمخوار و ترش
 در این رقص و در این های و در این هو
 ای ز مقدارت هزاران فخر بی مقدار را
 نحن الی سیدنا راجعون
 یا تو ترش کرده رو مایه ده شکران
 گر جان عاشق دم زند، آتش درین عالم زند
 جان جان هایی تو جان را برشکن
 یا شبه الطیف لی انت قریب بعید
 هست ما را هر زمانی از نگار راستین
 هر شب که بود قاعده سفره نهادن

 » بیشتر بخوانید...
 بیا مرا که غمت آب کرده یاری کن
 آزادی
 در تن ماه و خور بود رعشهء ز تاب روی تو
 گویند کسان بهشت با حور خوش است
 همنفسی
 یک اتفاق ساده
 مباد
 یک جنون بی رقم، معتاد می سازد مرا
 دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
 تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

منم که کار ندارم به غیر بی کاری
دلم ز کار زمانه گرفت بیزاری
ز خاک تیره ندیدم به غیر تاریکی
ز پیر چرخ ندیدم به غیر مکاری
فروگذاشته ای شست دل در این دریا
نه ماهیی بگرفتی نه دست می داری
تو را چه شصت و چه هفتاد چون نخواهی پخت
گلی به دست نداری چه خار می خاری
کلاه کژ بنهی همچو ماه و نورت نیست
برو برو که گرفتار ریش و دستاری
چگونه برقی آخر که کشت می سوزی
چگونه ابری آخر که سنگ می باری
چو صید دام خودی پس چگونه صیادی
چو دزد خانه خویشی چگونه عیاری
اگر چه این همه باشد ولی اگر روزی
خیال یار مرا دیده ای نکو یاری
به ذات پاک خدایی که کارساز همه ست
چو مست کار امیر منی نکوکاری
اگر دو گام پیاده دویدی از پی او
تو یک سواره نه ای تو سپاه سالاری
بگیر دامن عشقی که دامنش گرمست
که غیر او نرهاند تو را ز اغیاری
به یاد عشق شب تیره را به روز آور
چو عشق یاد بود شب کجا بود تاری
تو خفته باشی و آن عشق بر سر بالین
برآوریده دو کف در دعا و در زاری
اگر بگویم باقی بسوزد این عالم
هلا قناعت کردم بس است گفتاری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *