+ - x
 » از همین شاعر
 یا کالمینا یا حاکمینا
 ز بامداد چه دشمن کشست دیدن یار
 امروز خندانیم و خوش کان بخت خندان می رسد
 گر باغ از او واقف بدی از شاخ تر خون آمدی
 ناموس مکن پیش آ ای عاشق بیچاره
 مرا اقبال خندانید آخر
 چه گوهری تو که کس را به کف بهای تو نیست
 تو جان و جهانی کریما مرا
 برای تو فدا کردیم جان ها
 گر تو ملولی ای پدر جانب یار من بیا

 » بیشتر بخوانید...
 چون حاصل آدمی در این شورستان
 طرح ناز
 تنگنای زنده گی
 تا دل به چين کاکل يار آشيانه ساخت
 هنگام صبوح ای صنم فرخ پی
 آن دست ِ دیروزین
 چو رخت خویش بر بستم ازین خاک
 علاج چشم عمر
 حرف ناگفته گفتنی دارد
 زان پیش که بر سرت شبیخون آرند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نهان شدند معانی ز یار بی معنی
کجا روم که نروید به پیش من دیوی
کی دید خربزه زاری لطیف بی سرخر
که من بجستم عمری ندیده ام باری
بگو به نفس مصور مکن چنین صورت
از این سپس متراش این چنین بت ای مانی
اگر نقوش مصور همه از این جنس اند
مخواه دیده بینا خنک تن اعمی
دو گونه رنج و عذابست جان مجنون را
بلای صحبت لولی و فرقت لیلی
ورای پرده یکی دیو زشت سر برکرد
بگفتمش که تویی مرگ و جسک گفت آری
بگفتم او را صدق که من ندیدستم
ز تو غلیظتر اندر سپاه بویحیی
بگفتمش که دلم بارگاه لطف خداست
چه کار دارد قهر خدا در این مأوی
به روز حشر که عریان کنند زشتان را
رمند جمله زشتان ز زشتی دنیی
در این بدم که به ناگاه او مبدل شد
مثال صورت حوری به قدرت مولی
رخی لطیف و منزه ز رنگ و گلگونه
کفی ظریف و مبرا ز حیله حنی
چنانک خار سیه را بهارگه بینی
کند میان سمن زار گلرخی دعوی
زهی بدیع خدایی که کرد شب را روز
ز دوزخی به درآورد جنت و طوبی
کسی که دیده به صنع لطیف او خو داد
نترسد ار چه فتد در دهان صد افعی
به افعیی بنگر کو هزار افعی خورد
شد او عصا و مطیعی به قبضه موسی
از آن عصا نشود مر تو را که فرعونی
چو مهره دزدی زان رو به افعیی اولی
خمش که رنج برای کریم گنج شود
برای مؤمن روضه ست نار در عقبی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *