+ - x
 » از همین شاعر
 ای ز هندستان زلفت رهزنان برخاسته
 دیده ها شب فراز باید کرد
 کاهل و ناداشت بدم کام در آورد مرا
 سخت خوش است چشم تو و آن رخ گلفشان تو
 راز را اندر میان نه وامگیر
 هل طربا لعاشق وافقه زمانه
 گر لاش نمود راه قلاش
 متاز ای دل سوی دریای ناری
 مهره ای از جان ربودم بی دهان و بی دهان
 دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرم

 » بیشتر بخوانید...
 آخر ز فقر بر سر دنیا زدیم پا
 باغ جمال
 نشان دل
 دوباره خسته خسته است و سوی كار می رود
 ای آنکه نتیجهٔ چهار و هفتی
 هم میهنم
 نگه دارد برهمن کار خود را
 دعوای قانونی
 من می نه ز بهر تنگدستی نخورم
 اين عکس شوخ و شنگ قشنگ از نگار ماست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ایا مربی جان از صداع جان چونی
ایا ببرده دل از جمله دلبران چونی
ز زحمت شب ما و ز ناله های صبوح
که می رسد به تو ای ماه مهربان چونی
ایا کسی که نخفت و نخفت چشم خوشت
ز لکلک جرس و بانگ پاسبان چونی
ایا غریب فلک تو بر این زمین حیفی
ایا جهان ملاحت در این جهان چونی
ز آفتاب کی پرسد که چون همی گردی
به گلستان که بگوید که گلستان چونی
ز روی زرد بپرسند درد دل چونست
ولی کسی بنپرسد که ارغوان چونی
چو روی زشت به آیینه گفت چونی تو
بگفت من چو چراغم تو قلتبان چونی
جواب گفت که من بازگونه می پرسم
مثال کشت که گوید به آسمان چونی
دهان گشادم یعنی ببین که لب خشکم
که تا شراب تو گوید که ای دهان چونی
ز گفت چون تو جویی روان شود در حال
میان جان و روانم که ای روان چونی
بگو تو باقی این را که از خمار لبت
سرم گران شد پرسش که سرگران چونی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *