+ - x
 » از همین شاعر
 هست مستی که مرا جانب میخانه برد
 ساقی برخیز کان مه آمد
 ای هوس های دلم بیا! بیا! بیا! بیا!
 از بهر خدا عشق دگر یار مدارید
 ببست خواب مرا جاودانه دلداری
 چو به شهر تو رسیدم تو ز من گوشه گزیدی
 کجا باشد دورویان را میان عاشقان جایی
 عجب دلی که به عشق بت است پیوسته
 گر روی بگردانی تو پشت قوی داری
 امسی و اصبح بالجوی اتعذب

 » بیشتر بخوانید...
 حماقت
 عاشق روی جوانی خوش نوخاسته ام
 دعوت
 رنگه هویت خود باخته اند
 گذشت از چرخ و بگرفت آبله چشم ثریا را
 نوبهار دگری می وزد از سوی نفس
 دریا
 به مناسبت روز زن
 در فاصله ها
 بیا تا دی کنیم امروز فردای قیامت را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خوابم ببسته ای بگشا ای قمر نقاب
تا سجده های شکر کند پیشت آفتاب
دامان تو گرفتم و دستم بتافتی
هین دست درکشیدم روی از وفا متاب
گفتی مکن شتاب که آن هست فعل دیو
دیو او بود که می نکند سوی تو شتاب
یا رب کنم ببینم بر درگه نیاز
چندین هزار یا رب مشتاق آن جواب
از خاک بیشتر دل و جان های آتشین
مستسقیانه کوزه گرفته که آب آب
بر خاک رحم کن که از این چار عنصر او
بی دست و پاتر آمد در سیر و انقلاب
وقتی که او سبک شود آن باد پای اوست
لنگانه برجهد دو سه گامی پی سحاب
تا خنده گیرد از تک آن لنگ برق را
و اندر شفاعت آید آن رعد خوش خطاب
با ساقیان ابر بگوید که برجهید
کز تشنگان خاک بجوشید اضطراب
گیرم که من نگویم آخر نمی رسد
اندر مشام رحمت بوی دل کباب
پس ساقیان ابر همان دم روان شوند
با جره و قنینه و با مشک پرشراب
خاموش و در خراب همی جوی گنج عشق
کاین گنج در بهار برویید از خراب


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *