+ - x
 » از همین شاعر
 به صورت یار من چون خشمگین شد
 همه چون ذره روزن ز غمت گشته هوایی
 گر عاشقی از جان و دل جور و جفای یار کش
 مرا اقبال خندانید آخر
 بزن آن پرده نوشین که من از نوش تو مستم
 آن مه چو در دل آید او را عجب شناسی
 عقل آمد عاشقا خود را بپوش
 سوی اطفال بیامد به کرم مادر روزه
 ای مرغ آسمانی آمد گه پریدن
 شمع دیدم گرد او پروانه ها چون جمع ها

 » بیشتر بخوانید...
 یک جوی آب باران در پشت کوچه دند است
 دردم از یار است و درمان نیز هم
 هنگام صبوح ای صنم فرخ پی
 یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان
 ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
 زمانه فتنه هاورد و بگذشت
 ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس
 گل کرده سبز ناز خیالت به خانه ام
 حافظ
 عشق چیست؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هزار جان مقدس فدای سلطانی
که دست کفر برو برنبست پالانی
ببرد او به سلامت میان چندین باد
به ظلمت لحد خود چراغ ایمانی
نگین عشق کاسیر ویند دیو و پری
ز دیو تن کی ستاند مگر سلیمانی
کی برشکافت زره بر تن چنین کافر
به غیر شیر حق و ذوالفقار برانی
برای قاعده نی غم به پیش تابوتش
دریده صورت خیرات او گریبانی
خنک کس که دود پیش و پیشکش ببرد
چو بوهریره در انبان عقیق و مرجانی
ز خانه جانب گور و ز گور جانب دوست
لفافه را طربی و جنازه را جانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *