+ - x
 » از همین شاعر
 قالت الکأس ارفعونی کم تحبسونی
 هر آن کو صبر کرد ای دل ز شهوت ها در این منزل
 ما نعره به شب زنیم و خاموش
 جان آمده در جهان ساده
 دی سحری بر گذری گفت مرا یار
 از دلم صورت آن خوب ختن می نرود
 برو ای دل به سوی دلبر من
 فدیتتک یا ستی الناسیه
 آن روح را که عشق حقیقی شعار نیست
 چه شکر داد عجب یوسف خوبی به لبان

 » بیشتر بخوانید...
 در تن ماه و خور بود رعشهء ز تاب روی تو
 بارش مهتاب
 بر آفتاب طعنه زند روی او هنوز
 تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی
 در دهر هر آن که نیم نانی دارد
 دل ما آتش و تن موج دودش
 درین وادی چسان آرام باشدکارونها را
 آن قصر که جمشید در او جام گرفت
 مصیبت هشیاری
 تقدیم به زنی که در آن سوی آّب ها غمگین و تنهاست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جان جان مایی، خوشتر از حلوایی
چرخ را پر کردزینت و زیبایی
دایه ی هستیها، چشمه ی مستیها
سرده مستانی، و افت سرهایی
باغ و گنج خاکی، مشعله ی افلاکی
از طوافت کیوان یافته بالایی
وعده کردی کایم، وعده را می پایم
ای قمر سیمایم، تو کرا می پایی؟
وقت بخشش جانا، کانی و دریایی
وقت گفتن مانا، که شکر می خایی
بی توم پروانی، جای تو پیدا نی
در پی تو دلها، خیره و هر جایی
هوش را برباید، عمر را افزاید
چشم را بگشاید، هرچه تو فرمایی
اندران مجلسها، که تو باشی شاها
جان نگنجد، تا تو ندهیش گنجایی
تلختر جام ای جان، صعبتر دام ای جان
آن بود که مانم، تا تو ندهیش گنجایی
تلختر جام ای جان، صعبتر دام ای جان
آن بود که مانم، بی تو در تنهایی
خوشترین مقصودی، با نوا ترسودی
آن بود که گویی:« چونی ای سودایی؟»
پختگان را خمری، بهر خامان شیری
بهر شیره و شیرت، بین تو خون پالایی
عشق تو خوش خیزی، در جگر آمیزی
دست تو خون ریزی، دست را نالایی
گر شود هر دستی دستگیر مستی
نیست چاره پیدا، تا تو ناپیدایی
روحها دریادان، جسمها کفها دان
تو بیا، ای آنک گوهر دریایی
سیدی مولایی، مسکنی مشوایی
مبدع الاشیاء مسکرالاجزاء
فالق الصباح، خالق الرواح
یا کریم الراح، ساعة السقاء
من نهادم دستم، بر دهان مستم
تا تو گویی که تو داده ی گویایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *