+ - x
 » از همین شاعر
 گر علم خرابات تو را همنفسستی
 چنان کز غم دل دانا گریزد
 خلقان همه نیکند جز این تن که گزیدیم
 عشق در کفر کرد اظهاری
 پرسید کسی که ره کدامست
 روبهکی دنبه برد شیر مگر خفته بود
 ای زیان و ای زیان و ای زیان و ای زیان
 چه گوهری تو که کس را به کف بهای تو نیست
 تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را؟
 ریگ ز آب سیر شد من نشدم زهی زهی

 » بیشتر بخوانید...
 مکش ای آفتاب از فکر زر بر پشت آتش را
 چشم ِ ترا بر روی نعش ام تر نمی خواهم
 كوچۀ بن بستی ام آخر كه از من بگذرد؟
 صرف کردم عمر خود را در غزلسراييها
 سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش
 آن کس که به دست جام دارد
 هم دانه امید به خرمن ماند
 نفس آشفته می دارد چوگل جمعیت ما را
 چو رخت خویش بر بستم ازین خاک
 پر خون بود از یاد لبت شیشه ی عاشق

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو جان مایی، ماه سمایی
فارغ ز جمله اندیشهایی
جویی ز فکرت، داروی علت
فکرست اصل علت فزایی
فکرت برون کن، حیرت فزون کن
نی مرد فکری مرد صفایی
فکرت درین ره شد ژاژ خایی
مجنون شو ای جان، عاقل چرایی؟!
بد نام مجنون رست از کشاکش
باهوش کرمی، مست اژدهایی
کرم بریشم، اندیشه دارد
زیرا که جوید صنعت نمایی
صنعت نماید، چیزی بزاید
از خود برآید زان خیره رایی
صنعت رها کن، صانع بست استت
شاهد همو بس، کم ده گوایی
او نیستها را دادست هستی
او قلبها را بخشد روایی
داد او فلک را دوران دایم
نامد زیانش بی دست و پایی
خامش! برآن باش که پر نگویی
هرچند با خود بر می نیایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *